جمعه سنگین ...

جمعه قبل جمعه خوبی نبود، 

بین من و موقشنگ شکر آب شد به صورت تلگرامی ... اونم بعد از سالها  ....

رفتم سینما که فراموش کنم چی شده، فیلم خفگی به تور ما خورد و خفه شدیم از موج منفی که به ما منتقل کرد،

موقع برگشتن رفتم دو تا مغازه کیف و کفش که یادم بره همه اینا که موبایلم از دستم افتاد و ال سی دی گوشیم سوخت و ۴۰۰ هزارتومن خرج گذاشت رو دستم .

این موج منفی با شروع هفته کاری و بار سنگین ناشی از مرخصی همکارای راهی کربلا که به دوش ما افتاده بود، به اوج رسید و با رد شدنم تو آزمون رانندگی، اصلا کَکَم نگزید، 

هنوزم با موقشنگ در حالت چراغ خاموشیم ... من و موقشنگی که هر روز از همه احوالات هم با خبر میشدیم، حالا یه هفته اس بی خبریم از هم... 

آخه درک نمیکنم جمله آخرش رو .... 

علی ای حال بر خلاف همیشه، نمیتونم به این زودیا بی خیال شم....

/ 0 نظر / 15 بازدید