درسی که "مو قشنگ" به من داد:

امروز "مو قشنگ" Hairdoو مامان و باباش افطاری مهمونمون بودن... خیلی خوب بود خدا رو شکر... سر کار میره و دیگه مثل قبل ( اوایل جدایی از شوهرش) نیست... از ته دل می خنده... شیطنتاشو از سر گرفته و به نظر امیدوار تر از قبل شده. هرچند مطمئنم تو تنهایی خودش به خیلی از روزای ناخوشایندی که گذرونده فکر میکنه... اتفاقایی که وقتی فقط بخش کوچیکشو برام تعریف کرد (تو این یه سالی که متارکه کرده)، دیدم تحمل کردنش از توان خیلی از ماها خارجه... روزایی که احساس می کرده دیگه نمی تونه از عمق وجود شاد بشه و لبخند بزنه...

آره... دوست من می خنده... اما خنده های الان اون، خیلی با قبل فرق کرده... خیلی پر نشاط تر از قبل می خنده، به زور سعی نمیکنه خنده هاشو جمع کنه و یا قورت بده... چون قدر لحظه های خوب زندگیشو بیشتر از قبل میدونه ... لحظه هایی که ممکنه عمرشون خیلی طولانی نباشه.

منم خوب شدم با خوب بودنش.. با حال خوبش... مشکلات و موانع همچنان سر جاشونن.. ولی اینم می دونم که باید قدر لبخندهای کوچیک زندگیمم بدونم... حتی لبخندهای دو ثانیه ای رو...

/ 7 نظر / 2 بازدید
elahe

دوستـــــــــــــم[قلب] چرا نگفتی بهم دوباره اومدی و نوشتی؟ دلم واست تنگ شده بود[بغل] چقدر خوبه آدم شاد باشه.حالش خوب باشه.بهترین نعمت ها تو زندگی سلامتی و آرامشه!البته از نظر من [گل]

وحید53

گاهی ادم به خودش خیلی سخت می گیره

elahe

از من ناراحتی که جوابمو نمیدی؟[نگران]

بانوی شرقی

چهقدر دلم برات تنگ بود [قلب] من خیلی به یادت بودم...هر دفعه میرفتم پارک میدیدم یه دختر چادری داره درس میخونه یاد تو میفتادم(به خاطر اون عکس)[نیشخند]

بانوی شرقی

ادما عادت میکنن به درداشون ...بازم مخندن..اما هیچ وقت مثل اول نمیشن وقتی قهقهه میزنن توی چشماشونو دقیق نگاه کن...اونموقع غمو تو چشماشون میبینی

نگار

چقدر سخت :( چقدر آدم پخته ای باید باشه کسی که توو همچین شرایطی دووم میاره..