دیکتاتوری 15 روزه من

ماچمامان عزیزمو قلب امروز خیلی اذیت کردم...

بابا که برای انجام کاری از صبح رفته بیرون... منم که تا الان داشتم قانونای متفرقه رو برای آزمون مرور می کردم و سرم تا الان تو کتاب بوده... مامان خوشگلمم دید حوصله اش داره سر میره، خودشو با بافتنیش سرگرم کرد... اما دید خیلی دیگه حوصله اش سر رفته، ازم خواست اجازه بدم آخ تلوزیون رو روشن کنه تا فیلم سینمایی تماشا کنه... ولی من ازش خواهش کردم اجازه بده من با تمرکز بیشتری درس بخونم و نذاشتم تلوزیونو روشن کنه..آخ

الهی بمیرم... می گفت وقتی باهام حرف نمیزنی، دلم می گیره... افسوس. احساس می کنم خیلی بدم... اصن شدم خودِ صدام لعنتی... این آزمون منو تبدیل کرده به یه دیکتاتور...کلافه

حالا أم که دید واقعا وقت ندارم که باهم بشینیم و صحبت کنیم، رفت خوابید ...

من خیلی بدم .. نه؟؟؟نگران

 

پ.ن: خدا کنه قبول شم که لااقل این دیکتاتور مآبی من نتیجه بخش بوده باشه.. در غیر این صورت، احتمالا با یه انقلاب رنگی، سرنگون میشم...نیشخند

بعد از آزمون جبران می کنم براش... اصن میترکونم...بغل

/ 2 نظر / 13 بازدید
neg

من فکر میکنم که مامانتون اگه ظاهرآ هم ناراحت شن ، باطنآ یه کلی خوشحالن که دخترشوووون سرش توو کتاباشه و این همه تلاش میکنه!

سارا .

چه مامان خوبی :) ایشالا بعد آزمون جبران میشه :>