منِ خوش خیال...

امروز... با آبجیا دور هم بودیم... صحبت از ناراحتی چند روز گذشته من بود... از اونجایی که این چند روزه برای فرار از ناراحتی و اینکه جوّ خونه سنگین نشه به خاطر من، دائم پیش دوستام بودم و کمتر پیش آبجیا، احساس خوبی داشتم... خیال می کردم لطف بزرگی در حق خانواده کردم.افسوس

اما افسوس... چه خیالاتی تو سر آبجیا گذشته... مثلا امروز آبجی "میم" بهم گفت از دستم خیلی ناراحته... وقتی دلیلشو پرسیدم گفت: از آزمون به این طرف، اوضاع روحیت خیلی بد بود.. همش ناراحت بودی ولی انگار با دوستات بیشتر خوش می گذشت... اینو که شنیدم داغون شدم... آخ چی خیال می کردم.. چی از آب در اومد..چشم

خیلی سخته... اینطوری راجع بهت قضاوت شه... اما به خودم قول دادم دیگه با قضاوت یه طرفه اطرافیان از کوره در نَرَم.. برای همین خیلی آروم برای آبجی توضیح دادم که تمام غصه هامو با دوستام در میون گذاشتم... و در حقیقت بار سنگین ناراحتیمو اونا به دوش کشیدن... چون احساس کردم آبجیا بیشتر از خودم غصه مو می خورن و ممکنه اینطوری اذیتشون کنم...

هر چند با وجود توضیحاتم، قیافه آبجی نشون می داد که هنوز قانع نشده... اما من مطمئن بودم که کاری نکردم که ناراحتشون کرده باشم...مژهبرای همین موضوع بحثو عوض کردم...

یه ساعت پیش هم، آبجیا و دومادا خداحافظی کردن و رفتن خونه هاشون. سعی می کنم امروزو ندید بگیرم... قرارم با خودم اینه که زیاد فکر نکنم دیگه... زیاد درگیر نشم دیگه...چشمک

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
neg

بهترین کاره .. زیاد درگیر نشدن. امیدوارم تووش موفق باشین ! [چشمک]

elahe

چه دختر خوب و مهربونــــــــــــــــــــــــــــی[نیشخند][ماچ]

بانوی شرقی

افرین خیلی سخته ادم بخواد طبق همه ی انتظارهای اطرافیان رفتار کنه چرا ما همیشه باید درک کنیم(البته خودمو میگمااااااا[نیشخند])