پس از سالها...

 اون صحنه که مادر فریاد میزد و گریه می کرد رو هیچ وقت یادم نمیره... یه آدم مستاصل که یه راه بیشتر پیش رو نداره... یا یکی از بچه هاش... یا هیچ کدوم...

مادر فریاد می زد و کمک می خواست... زجه می زد و کمک می خواست... التماس می کرد و بچه هاش رو می خواست... اما در نهایت سنگینی باری که روی دوشش بود، تصمیم گرفت پسرش رو که کوچیکتر از دخترش بود نجات بده... و همه این اتفاقات در حالی بود که دخترش زیر آوار به هوش بود و تمام مکالمات رو می شنید و وقتی صدای مادرش رو شنید که در آخر، نجات پسرش رو درخواست کرد، انگار همه چیزش رو قبل از مرگ از دست داد و حالا دیگه مرگ براش دردناک نبود، بلکه انتخاب مادرش بود که تحملش برای دخترک سخت شده بود... حس رها شدن از طرف تنها پشتیبانش... حس سقوط .. اونم به واسطه مهربونترین آدمی که تو زندگی داشت...

انتهای داستان مهم نیست از نظر من... چون اون چیزی که مهم بود، تصمیمی بود که مادر باید می گرفت... در واقع انگار فیلم تو اون لحظات متوقف میشه و تا انتهای فیلم ذهن من نوعی، درگیر این تصمیمه... اینکه اگه من بودم چی کار می کردم... چرا اون زن تصمیم رو به عهده گروه امداد نذاشت؟؟؟ چرا پسرش رو ترجیح داد؟؟ اصلا مگه میشه زندگی یکی از بچه ها رو به مرگ اون یکی ترجیح داد؟؟

شاید 10 سالی باشه که از تماشای این فیلم می گذره و من هنوز درگیر تصمیم اون زن هستم... شاید اگه من جای اون زن بودم انقدر تصمیم گیری رو طول میدادم تا هر دوتاشون بمیرن... شایدم دخترم رو نجات میدادم... و شاید یکی از بچه هامو نجات میدادم و با مرگ بچه دیگه ام، دچار جنون میشدم و ...

اگه شما جای اون زن بودید چی کا می کردید؟؟؟

 

 

پ.ن:

1: خدا هیچ تنابنده ای رو مضطر و مستاصل نکنه...

2: سخته جدا شدن برای هر دومون... میری .. برو ولی.. به یاد من بمون.

/ 2 نظر / 3 بازدید
elahe

چه داستان غم انگیزی...اگه من بودم همونجا خودمو میکشتم...[ناراحت]

بانوی شرقی

وااای فکرشم مو رو تن سیخ میکنه. من اگه بودم میگفتم خودتون نجات بدین... و تصمیم نمیگرفتم... ولی احتمالا بعدش روانی میشدم