خوش اومدی...

خاطرتون هست تعریف کردم که خواهرم مهمونمون بود و اومد تو اتاق من بخوابه که نصف شبی تابلو از دیوار کنده شد و سقوط کرد و خواهر جونم از خواب پرید؟؟ و باز خاطرتون هست که گفتم احتمال میدم کودکی که در بطن داشت با این اتفاق، اولین بد و بیراههایی که میتونه بگه رو نصیب من کنه؟؟

بالاخره پس از نه ماه انتظار، این نازنین کودک، روز بیست و دوم ماه مبارک رمضان، ماه بارش رحمت الهی، به دنیا اومد و اسمش رو هم بارانا گذاشتیم. اونقدر مهربون و خنده روئه که فکر نمیکنم اون موقع که تابلو افتاد از رو دیوار، حرف بد نثار خاله اش کرده باشه لبخند

حتی احتمال میدم خندش از سر همون اتفاق باشه ( بچه با جنبه ایه)نیشخند

پ.ن:

خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت   هزار جان گرامی، فدای هر قدمت

/ 3 نظر / 7 بازدید
امین

چه نمکی داره خندش [لبخند]

مه سو

عزیزمممممممممممممممممممممممم.....قدمش پر از خیر و برکت برای خانواده تون........چه خوشمزه میخنده....

بانوی شرقی

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نفسسسسسسسسسسسسسس داره میخنده بده من بخورمشششششششششششششش