این روزها وبلاگ نویسی، حکم همون مانتو اِپُل دارهای دهه پنجاهی رو پیدا کرده، فقط خاطره ای ازشون در ذهن بعضیا مونده که در نهایت یه لبخند کوچیک هم گوشه لبشون میاره. 

وبلاگها حکم پیرمردها و پیرزنهای رها شده تو خونه سالمندان رو دارن، سالی یه بار، اونم شاید کسی بهشون سر بزنه... البته از سر بیکاری. 

وبلاگها، حکم تیر چراغ برق و کرکره مغازه ها و دیوارهای رنگ و رو رفته شهر رو پیدا کردن که شده جایی برای چسبوندن تراکت های تبلیغاتی که ممکنه هزار نفر از کنارشون رد بشن و حتی یک نفر هم نگاهشون نکنه. 

وبلاگها شدن شبیه ایستگاههای متروک قطار که گاهی دو سه تا پسر بچه برای قایم باشک، توش پرسه ای بزنن و دوباره به حال خودش رهاش کنن. 

وبلاگها شبیه روستاهایی که اهالی اون مجذوب دنیای رنگ و وارنگ شهر شده باشن، کم کم دارن خالی از سکنه میشن... 

وبلاگ اون قدیم ترها، جای قشنگی بود‌.

 کاش دوباره برگرده به روزهای اوجش. 

بعضی قلمها هنوزم تو ذهنم موندگار هستن. کاش دوباره برگردند. 

/ 2 نظر / 35 بازدید
miracleme

سلام من نویسی جونم.. خوبی؟ من الهه م. منو یادت میاد؟❤️ چرا پرشین بلاگ اینطوری شده؟؟ واقعا از هیچیش سر در نمیارم :((