در آغوش خدا...

 

"خیلی دلم می خواست خدا روی زمین بود .. منو تو آغوشش می گرفت و می تونستم با صدای بلند گریه کنم... اونقدر که لباسش خیس شه از اشکام... دست بکشه رو موهام و بگه :

نگران نباش... همه چی با من... تو فقط بخند...

و همه چیز جلوی چشام رو به راه میشد و من این بار با صدای بلند فقط می خندیدم...

پ.ن: خدای مهربونم.. برآورده کردن این آرزو برای تو کار سختی نیست... منتظرما..."

 

بعد از نوشتن این متن و قبل از انتشارش، همینجوری دلم هوای یکی از دوستامو ( که همکارمم هست) کرد و باهاش تماس گرفتم... و اون بدون اینکه بدونه چی تو ذهنمه، راجع به یه موضوع فوق العاده مهمی که خیلی فکرمو درگیر خودش کرده بود خبر خوبی بهم داد... یه جورایی بهترین خبر خوبی بود که شنیدم.. اونم تو این موقعیت... و این برای من یعنی در آغوش خدا بودن... ینی اینکه لباس خدا از اشکهای من خیس شده... ینی اینکه دستای مهربونشو روی سرم کشیده... و حالا میگه بخند... با تمام وجود بخند... همه چی رو به راهه... نگران نباش...

پ.ن: خدای مهربونم...بارها بهم ثابت کردی هوامو داری... ولی امشب ... یه جور دیگه ای بودی... گرمی دستای مهربونتو به خوبی روی سرم احساس کردم. درست وقتی که از همه جا نا امیدم بودم...گریهگریهگریه

ممنون بابت اینکه آرزومو برآورده کردی ... بابت اینکه خدای منی...

خدایا... شکرت...

/ 0 نظر / 4 بازدید