امروز با "اسطوره علمی" جونم قرار داشتم... بعد از دو هفته از سفر برگشت و تو ازدحام قرار ملاقاتای متعددش، یه وقت خوب و عالی رو برام تعیین کرد تا بشینیم و راجع به پایان نامه و اصلاحاتی که ناشر بهش وارد کرده صحبت کنیم.


 مثل همیشه خندون و با نشاط بود. وقتی وارد دفترش شدم یکی از این خانومای کارمند داشت باهاش صحبت می کرد... یه سلام و احوال پرسی نسبتا گرمی ام باهاش داشتم. اون خانومه دیگه پا شد رفت و نمی دونم چی واسه اسطوره جونم هدیه آورده بود که گذاشت رو میز و کلی ام ناز و عشوه که قابلتونو نداره و از این حرفا ... (اه اه، بدم میاد از این کارمندای بیخود و بیجهتی که هی میپلکن دور اسطوره ام ابرو).

برگردم سر موضوع خودم. اسطوره جونم کلی از ایرادا رو وارد ندونست ... و البته بعضی اشکالات رو هم وارد دونست و اصرار کرد که بیشتر روش کار بشه. نتیجه این ملاقات این بود که تا آخر هفته کارو ببندیم و بدیم به ناشر.نیشخند

اما نمی دونم چرا خوشحال نیستم... مرض غصه خوردن گرفتم انگار... نگران

انتظاری که اسطوره علمی از من داره برای قبولی تو آزمون دکتری، داره پیرم میکنه... هر سری منو میبینه، میگه امسال منتظر رتبه تک رقمی منه...گریهمنم استرس میگیرم خو.

امروز با "سفید برفی" هم قرار داشتم که بعد از یک ماه و نیم همو ببینیم و به قول خودش بخندیم... ولی من انقد بی حال و حوصله ام که قرار رو کنسل کردم. می دونم از دستم ناراحته. ولی نمی تونم تظاهر کنم به اینکه از قرارمون خوشحال بودم... نه به خاطر طرف قرار... به خاطر دغدغه های زیاد این روزام.

فردا باید برم خونه فسقل اینا...مامانش خونه نیست و من، ینی خاله جونش، باید ببرمش کلاس ژیمناستیک... با اون قد نیم متریش تو لباس ژیمناستیک خیلی خوردنی میشه قلب

آه... که هر چی می نویسم خالی نمیشه این ذهن مشوش و پریشونم..

خدا به خیر بگذرونه.

 
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()