وقتی طی 24 ساعت شاهد و ناظر یه سری حقایق و واقعیت ها تو زندگیت هستی که بعد از فهمیدنشون، دعا میکنی کاش همون نفهمی بودی که قبلا بودی..کاش عمر آدما به بیشتر از 10 سال قد نمیداد و بزرگ شدنی که آدما رو هر روز کوچیک تر میکنه رخ نمیداد...


 

 

از چند ساعت اول این 24 ساعت بگم که به دنبال یه کنجکاوی ساده در مورد خواستگار "حریر" که از هم دانشگاهیامونم بود، رفتم تو صفحه مجازیش و یه چیزایی دیدم که کاش نمیدیدم و حریری که با یه دنیا عشق و علاقه دنبال این مرده ؟؟؟ که هر چی خانواده اش تو گوشش می خونن که این آدم مناسب تو نیست.. حرف خودش میزنه... حتی چیزایی رو به چشم خودش دیده که هر کس دیگه ای بود، قاطعانه به خواستگاری این آدم جواب منفی میداد، اما حریر چشم بسته رو مسائلی که نباید.

از جامعه ای که ترویج اصول فکری غرب و آزادی های ظاهریش، موجی از بی بند و باری رو بین دخترا و پسرا رواج داده و تحت عنوان عشق و علاقه، شاهد رفتارایی هستیم که یه زمانی، تو کتاب آسمونیمون اسمش گناه بود و حالا همه ما برای هر کدوم از اون رفتارا توجیه خاص خودمون رو داریم و انگار نه انگار...

از جامعه ای که ترویج تفکر کثرت دختر به پسر، به یه عده از پسرا و مردای به اصطلاح مذهبی، اونقدر جرأت و جسارت داده که خودشون رو فرشته نجات دخترای این سرزمین بدونن و از دختر ترگل و  ورگل مجرد 25 ساله، قبل از ازدواج رسما بخوان که با تعدد زوجات ایشون موافقت کنن ( که از این طریق ایشون بتونن جلوی فساد جامعه رو بگیرن) و از نظر اونها هر زنی که مخالف این حرکت باشه، در واقع مخالف سیره پیامبر هست... و برای من سکوت دختری که اینو میشنوه و با این حال می خواد بر اساس واقعیت های جامعه (چیزایی که آقاهه در گوشش خونده) تصمیم بگیره واقعا دردناکه... هوی و هوسی که با یه ازدواج در مرد خنثی نشه با هزار تا ازدواج دیگه هم تموم نخواهد شد...

از اوضاع و احوال زنی به نام "فریبا" که حتی یه بارم ندیدیش ... اما با شنیدن قصه اش اونقدر دلت بسوزه که بخوای از درد، فریاد بکشی.. اما نتونی

از اوضاع و احوال زنی که حرف زدن با شوهرش رو از شوهرش گدایی میکنه... و وقتی تنهایی بهش غلبه می کنه، جرأت گناه پیدا میکنه...

 زنایی که از زندگی کنار عشق سالهای جوونیشون خسته ان و این خستگی رو در نهایت زنونگیشون، فقط و فقط تو دست نوشته هاشون پیدا می کنی...

 زنایی از همین دست که خسته ان.. اما خستگیشونو علنی فریاد میزنن و ناجوون مردیِ شوهرشون رو با خیانت جواب میدن و باز هزار تا توجیه برای کارشون دارن...

 خدا کجای زندگیمون قرار گرفته که ما اینطوری شدیم؟؟ اینطوری رفتار میکنیم؟؟؟ علائق و خواسته های دنیایی ما، همه اولویت ها رو تغییر داده...  هممون خوب می دونیم که خدا تحت الشعاع خواسته هامون قرار گرفته و این شده نماد روشنفکری...

فکر کردن به همه این جریانات، اونم در عرض کمتر از 24 ساعت، داغونم کرده... چرا همه چیزو باهم نشونم میدی خدا جون؟؟ هضم هر کدوم از این چند تا اتفاق، مدتها زمان میبره... من الان باید چی کار کنم؟؟؟ یقه کیو بگیرم.. ناراحتیمو سر کی فریاد بزنم؟؟؟ اینا رو نشونم دادی که چشمای منو باز کنی یا اینکه من چشمشون رو باز کنم رو دنیایی که برای خودشون ساختن و توش زندگی میکنن؟؟

 

 

پ.ن: دوس دارم برم تو کما...

 

 
+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱٢ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()