درسی که "مو قشنگ" به من داد:

امروز "مو قشنگ" Hairdoو مامان و باباش افطاری مهمونمون بودن... خیلی خوب بود خدا رو شکر... سر کار میره و دیگه مثل قبل ( اوایل جدایی از شوهرش) نیست... از ته دل می خنده... شیطنتاشو از سر گرفته و به نظر امیدوار تر از قبل شده. هرچند مطمئنم تو تنهایی خودش به خیلی از روزای ناخوشایندی که گذرونده فکر میکنه... اتفاقایی که وقتی فقط بخش کوچیکشو برام تعریف کرد (تو این یه سالی که متارکه کرده)، دیدم تحمل کردنش از توان خیلی از ماها خارجه... روزایی که احساس می کرده دیگه نمی تونه از عمق وجود شاد بشه و لبخند بزنه...

آره... دوست من می خنده... اما خنده های الان اون، خیلی با قبل فرق کرده... خیلی پر نشاط تر از قبل می خنده، به زور سعی نمیکنه خنده هاشو جمع کنه و یا قورت بده... چون قدر لحظه های خوب زندگیشو بیشتر از قبل میدونه ... لحظه هایی که ممکنه عمرشون خیلی طولانی نباشه.

منم خوب شدم با خوب بودنش.. با حال خوبش... مشکلات و موانع همچنان سر جاشونن.. ولی اینم می دونم که باید قدر لبخندهای کوچیک زندگیمم بدونم... حتی لبخندهای دو ثانیه ای رو...

+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/٢ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()