داشتم با خودم فکر میکردم کاش آدما به گوشه دنجی که واسه خودت ساختی کاری نداشته باشن... به سکوتت... به آرامش زورکی که داری برای خودت دست و پا می کنی ناخنک نزنن...

این گوشه دنج، اگه خراب بشه، از نو ساختنش خیلی سخته...

بگذریم... چون گوشه دنج من خراب شد دیگه...این مدت اتفاقایی افتاد که نمی دونم بگم خوب بود یا بد... اما به هر حال گذشت...هر چند فکرشون منو رها نمیکنه.

منی که وقتی روی پروژه پژوهشگاه کار می کردم دیگه هیچ فکری نمی تونست ذهنمو مشغول خودش کنه و با تمام وجود متمرکز میشدم روی کارم... تا اونجا پیش رفتم که می خواستم با استادم تماس بگیرم و انصراف خودمو از ادامه همکاری با پژوهشگاه اعلام کنم. چون کارمم نمیتونست انرژی از دست رفته مو برگردونه...

اما خیلی عادت ندارم دست بسته بشینم و خودمو در حال غرق شدن تو افکارم ببینم.. برای همین، این مدت نشستم و روی اصلاحاتی که برای چاپ پایان نامم به عنوان کتاب لازم بود انجام بشه، کار کردم... تقریبا آماده شد.. اما باید با اسطوره علمیم دوباره صحبت کنم در موردش.. ایشونم که پاشد رفت سفر خارجه طبق معمول...

کار پایان نامه که تموم شد، مقاله نصفه نیمه ای که خیلی وقته آماده شده و فقط نتیجه گیریش مونده رو باید به نتیجه برسونم و بدم استاد جونم بخونه... پایان نامه داماد جون گرامی رو هم اصلاح کردم... ایکاش از همون اول کار تایپشو خودم انجام می دادم که اینهمه ایراد و اشکال نداشته باشه...

کار پژوهشگاه رو هم فرستادم براشون...

خدایا دوباره سرمو گرم کن که نفهمم این روزام چطور داره می گذره...

 

پ.ن: حال شاهی بی پسر دارم که شبها پشت کاخ... رازهای سلطنت را می نویسد روی خاک....

+ تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()