خیلی روزای زندگی من و خیلیای دیگه هست که هیچ اتفاق خاصی توش نمی افته... نه اینکه یکنواخت باشه. اما خب، اتفاق خاصی هم توش نمی افته. مثل امروز من:

بیدار که شدم... کسی خونه نبود... مامان امروز با آبجی ب و نوه های خوشگلش رفتن قم تا آبجی امتحان بده و مامانم بره زیارت و استخونی سبک کنه... جای من بینشون خالیه...واقعا چرا نرفتم؟؟؟ ناراحت

حدود ساعت  1 بعد از ظهر خانوم میم، آش پشت پای مامان و آقاجونش رو آورد ...

آبجی آ زنگ زد و حالمو پرسید

و دیگر هیچ...نیشخند

 

 

پ.ن: راستی تا یادم نرفته: آش خوشمزه ای بود...

 

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()