اینکه تو یه روز چند تا پست میذارم واسه غیبت احتمالیم تو چند روز آینده اس...گفته بودم که قراره ساختمون داخلی خونه رو بریزیم به هم... اگه خدا بخواد از دو سه روز آینده شروع میکنیم...

از اونجایی که امروز خونه نبودم و نتونستم مامانو تو جمع و جور کردن وسایل خونه کمک کنم، از وقتی رسیدم تا همین حالا (که ساعت 1 نصفه شبه) داشتم براش کار میکردم .. خمیازهچون فردا رو هم خونه نیستم ... بهش گفتم با کمال میل امشبه رو حسابی کمکش میکنم که جبران فردا بشه.. (در واقع میخواستم جواز رفتنمو ازش بگیرم.از خود راضی)البته به آبجی "ب" هم گفتم فردا بیاد کمک مامان جونم(دختر بزرگ کرده واسه همچین روزایی دیگه...نیشخند) رفته بودم انباری رو جمع و جور میکردم و خرت و پرتارو یریختم بیرون که یهو دفتر خاطرات کلاس چهارم ابتداییمو پیدا کردم... اول که باورم نمیشد.. اما وقتی شروع کردم به خوندنش، مامانم فقط با صدای بلند میخندید...خنده بس که این همکلاسیام چرت و پرت نوشته بودن... تا دلت بخواد دفترم پر بود ا شعرای قدیمی و بنفشی که اون موقعها مُد بود و پشت هر کامیونی می نوشتنشونخنده

چند بیت از این اشعار به قرار زیر می باشند:

خندهخندهخنده

اگر روزی تو را کردم فراموش..... بدان شمع وجودم گشته خاموش

چون فشاندی جان برای خلق ها.... خلق ها باشند برایت جان فشان

نگاهت میکنم از پشت شیشه... الهی سربلند باشی همیشه

قلب من با قلب تو خورده گِره... نکنه ناز کنی.. باز کنی این دو گِره

نمک در نمک دان شوری ندارد... دل من طاقت دوری ندارد...

مُرَکَب در قلم مانند آب است.... خجالت می کشم خطم خراب است

گل سرخ و سفید ارغوانی... فراموشم نکن تا می توانی

ای نامه که می روی به سویش.. از جانب من ببوس رویش...

و الا آخر...

با اینکه اولش خیلی به این شعرا که با دست خط دوستای خوبم تو سال 76 نوشته شده، خندیدم.. اما ناخودآگاه اشکام جاری شدن... دلم برای تک تکشون تنگ شده...گریه

 

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/٢٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()