هر طور شده می خوام از فکر جواب آزمون بیام بیرون... اتفاقا موفق هم شده بودم... ولی پست امروز نگار جونو که خوندم، لرزه بر اندامم اوفتاداسترس... به مرز سکته رسیدم...

امروز مامان و دختر خاله خجسته رفته بودن دکتر... منم بیدار شدم دیدم دوست جونم (خانوم وکیل) بهم پیام داده که : "دیشب خوابتو دیدم .. توی خوابم ناراحت بودی... حالت خوبه؟؟ همه چی رو به راهه؟؟ " . دوست جونم از کیلومتر ها فاصله، ناراحتی منو حس کرده... تو خوابشم... قلب و این برای من مهمه...

اما یه پیام دیگه هم داشتم از دوست عزیزم "ف" که نوشته بود: اگه آمادگیشو داری برای ناهار میام پیشت". بازم کلی ذوق کردم و گفتم بهش که بیاد حتما. یه ناهار دو نفره و خووشمزه هم تدارک دیدم. قلب خونه رَم ترگل و وَرگل کردم و منتظر اومدنش نشستم. خلاصه دوستم اومد و یه عالمه حرف زدیم... از اون حرفای به قول نگار جون "دخترونه"مژه که خیلی وقته می خوای به دوستت بگی. تا ساعت 7 خونمون بود... بعد مامان و دختر خاله اومدن و من و دوستم رفتیم پیاده روی دو نفره...چشمک

بعدشم خداحافظی کردیم و برگشتم خونه. دلم برای امروز دخترونه خودم و "ف" حتما تنگ میشه... لبخند

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/٢٠ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()