سلام به همه دوستای خوبی که این دو سه روزه، جویای احوالم بودن و با حرفاشون سعی کردن، ناراحتی منو تسکین بدن... بخصوص از نگار مهربونم، الهه عزیزم، بانوی شرقی دوست داشتنیم. قلب

روز و شبای بدی رو گذروندم... و نمی دونم می تونم همون آدم قبلی بشم یا نه؟ناراحت

دیروز "ف" (دوستی که  16 ساله باهمیم) باهام تماس گرفت و وقتی صدای خستمو شنید، دعوتم کرد خونشون، یه ماهی میشد که ندیده بودمش. حرفش که تموم شد، آماده شدم و تو یه چشم به هم زدن خودمو رسوندم خونشون... وقتی دیدمش، اونقدر خسته بودم که حتی نمی تونستم دستاشو که به سمتم دراز کرده بود رو محکم بگیرم و خوشحالی خودمو از دیدنش ابراز کنم...

تا منو دید، پرسید گریه کردی؟؟؟ و من که منتظر یه تلنگر کوچیک بودم ...  بغضم ترکید... و سرمو گذاشتم رو شونه هاشو و با صدای بلند، گریه کردم... اشکام بدون اینکه من بخوام جار میشد... هق هق گریه هام تمومی نداشت انگار...این چند وقت انقدر بغضمو خفه کرده بودم که راه نفسمو بسته بود.ناراحت

دلیل اینهمه غصه و ناراحتی رو فقط خودم می دونستم... ولی "ف" با حرفاش یه جوری آرومم میکرد که انگار از همه چیز خبر داره...

دوست 16 ساله من،که تو بدترین شرایط زندگیش، شده سنگ صبور من... دوستی که بیشتر از هر زمان دیگه ای خودش به سنگ صبور احتیاج داره، نشست و به حرفای من گوش داد. با من اشک ریخت... منو فهمید، بدون اینکه نصیحت کنه.. قضاوت کنه...

اونقدر از بودن در کنار "ف" احساس آرامش می کردم که حتی وقتی ازم خواست شب رو پیشش بمونم، با مامان تماس گرفتم و ازش خواستم اجازه بده خونه "ف" باشم، مامان عزیزمم وقتی دید حالم بهتره، خوشحال شد و گفت با بابا هم هماهنگ میکنه.

این شد که دیشب رو خونه دوستم موندم و یه کم از فکرای پوچ و مزخرفی که دائم تو سرم بود، رها شدم.

خدایا، این فرصت رو بده که همه کمکی که از دستم بر میاد برای دوستم انجام بدم...بغل

  خدای مهربون، گاهی حرفاشو به وسیله بعضی بنده هاش باهات درمیون میذاره...

خدا...قلب

تو نبودی... من زمین می خوردم...

 تو نبودی... روزی صد دفه می مردم...

تو نبودی.. دلمو به کی می سپردم؟؟؟؟

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()