تموم شد... خوب یا بد... در حال حاضر برام مهم نیست... الان، تو این ساعت، فقط این مهمه که بعد از مدتها بدون دغدغه، دارم می نویسم.

و اما امروز... صبح، مامان از زیر قرآن ردم کرد و با سلام و صلوات بابا و مامان راهی جلسه شدم... آقا دومادمون و دو تا نوه ها و آبجی، منو رسوندن... انگار نه انگار صبح جمعه بود مثلا... یه ترافیک سنگینی بود که نگو..آخ

من که دائم داشتم زیر لب آیت الکرسی می خوندم (به سفارش مامان) و آقا دومادم با حرفاش آرومم می کرد. اما آبجی... استرسش دو برابر من بوداوه.

اما انصافا چه جمعیتی اومده بود... فکر نمی کردم اینهمه فوق لیسانس داشته باشیم... متاسفانه اکثرشونم دخترا بودن.

بعد از آزمونم طبق وعده ای که با خودم داشتم، رفتم نزدیک ترین امامزاده ای به حوزه امتحان.. چقدر سبک شدم انصافا... چقدر آروم شدم... لبخند و حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود که برگشتم خونه...

پ.ن: چند دقیقه پیش، بین نوشته ها "ن" تماس گرفت.

و تا الان، با وجود همه خستگیم، احساس بدی نداشتم... روحیه ام خوب بود تا اینکه "ن" زنگ زد و همه چیزو ریخت به هم... دلم خیلی ازش گرفته. تازه فهمیدم چقدر این مدت بهم دروغ گفته... کسی که به گفته خودش، من بهترین دوستشم..و حتی تنها دوستش.

سر دروغایی که بهم گفته ازش متنفرم... باورم نمیشد اینو بگم.. ولی واقعا هیچ وقت نه رو خودش و نه رو حرفاش حساب نمی کنم... امشب "ن" برای من مُرد.

زنگ زد و توجیه کرد اشتباهشو.. ولی دیگه نمی خوام حرفاشو باور کنم...

واقعا نه می خوام.. نه می تونم ببخشمش... از هیچ چیز به اندازه دروغ متنفر نیستم. خصوصا اگه بخوان با مصلحت و این حرفا توجیهش کنن.

خدایا... تو برای من بَسی... تو همه دار و ندار منی. دیگه نمی خوام از آدمای روی زمین رَکَب بخورم... دیگه نمی خوام رو هیچ کدوم از بنده هات حساب باز کنم.

خدایا بهم ثابت شد. دیگه بسه... به خدا قلبم درد گرفته...گریهگریهگریه

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()