استرس دیگه رسیده به اوج خودش... استرسبخصوص که وقتی به سوالات سال قبل نگاه می کنم، متوجه میشم که منابع آزمون همش کشک بوده و طراح سوال یه جورایی می خواد مقاله ها و تالیفات خودشو منبع سوال قرار بده که الهی تألیفاتش بخوره تو سرش...عصبانیتازه امشب متوجه شدم که یه بخش از یکی از کتابامو اصلا نخوندم و اتفاقا چقدرم مهمه و الان هرچی سعی می کنم بفهممش نمیشه که نمیشه...گریه

تو این گیر و دار، همه دارن به شکل خیلی تابلویی بهم توجه می کنن و خیلی ضایع، هوامو دارن. از مامان بگیر که از صبح که بیدار میشه از نظر خورد و خوراک تجهیزم می کنه و دائم جوشونده بابونه به خوردم میده (چرا که از یه متخصص تو تلوزیون شنیدن بابونه برای رفع استرس خوبه نیشخند) تا آبجیا که کمتر میان خونمون که مثلا مزاحم درس خوندنم نشن... مژهو بابا که می گفت نگران نباش. صبح جمعه خودم می برمت حوزه امتحانت. و البته دوستم که دائم باهام در تماسه و هر 5 دقیقه بهم زنگ میزنه و یه جوری بهم روحیه میده که انگار قراره منو بفرسته رینگ بوکسنگران.

حالم به شدت بده... فکر نمی کردم این مدلی شم...

 

پ.ن: کاملا بی ربط:

این متن خیلی به دلم نشست.. گفتم حیفه نذارم تو وبلاگم.

 

همه دختران باید شعری داشته باشند که برای آنان نوشته شده باشد

حتی اگر لازم باشد برای این کار، آسمان به زمین بیاید...

 

"ریچارد براتیگان"

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()