امروز قرار بود "جوجه" (خواهر زاده کوچولوم که من جوجه صداش میکنممژه)، با آبجی و داداش کوچولوش (فندق) برن پارک. کلی ام اصرار کرد که منم باهاشون برم. اولش خنده ام گرفت که تو این موقعیت یه همچین پیشنهادی میده. ولی بعد دیدم بد نیست برم بیرون از خونه... یه کم استراحت کنم. یه کم هوای تازه به مغزم برسه. اما در نهایت دلم نیومد کتاب تستمو با خودم نبرم. البته فلاسک کوچولویی رو که "ط " جونم برام هدیه خریده بود رو هم برداشتم، و البته کیک و تی بگ و...

هرچند، آبجی اصرار داره این چند روز آخرو کلا استراحت کنم... ولی یه چیزی در درونم هست که نمیزاره کتابا رو دور کنم از خودم.یول

 تو ماشین جوجه و داداشش(فندق) یه سره می خندیدن و با هم بازی می کردن. آبجی ام رادیو گوش میداد. منم تست میزدم.نیشخند

تو پارکم جوجه و فندق بازی می کردن و آبجی ام دنبالشون از این طرف به اون طرف...فدای هر سه تاشون بشم منبغل

منم یه گوشه ای، رو نیمکت نشستم و به تست زدن ادامه دادم. اصلا متوجه سر و صداهای اطراف نبودم. ینی در این حد تمرکز داشتم.نیشخند یه وقت به خودم اومدم دیدم آبجی پشتم واساده و داره ازم عکس میگیره (خودش میگفت به عنوان سند خر خونی من میخواد بین فامیل پخش کنهخنده).

تو مسیر برگشت هم کتابو گذاشتم تو کیفمو و کلا آهنگ گوش دادم... خیلی خوب بود خلاصه. یه عالمه خندیدیم با آبجی.

 تو خونه من یه سوتی تپل دادم که مامانم از وقتی اومدم هی داره تکرارش میکنه و می خنده. (بعدا میگم چه سوتی دادم.)نیشخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۱۱ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()