چند شب میشه که از ساعت 1 به بعد یهو قلبم میگیره.. تند تند میزنه... انگار می خواد از تو دهنم بیاد بیرون سبز. فکر می کنم هم مال فکرای در هم و برهم این روزامه... هم استرس... و هم اون دلگیری که از اسطوره علمی زندگیم دارم... ( که خیلی نرم، داره داغونم می کنه)
همش فکر می کنم پنج شنبه هفته دیگه، درست یه همچین ساعتی من خوابیدم و قرار صبحش برم سر جلسه آزمون... و همش دارم به لحظه بیرون اومدن از جلسه و حالی که تو اون لحظه دارم فکر می کنم... مطمئنا اولش خوشحالم.. چون این روزای سرشار از استرس رو پشت سر گذاشتم... اما بعدشو نمی دونم...

تصمیم دارم بعد از آزمون برم نزدیکترین امام زاده به حوزه امتحانم... خیلی وقته نرفتم جای زیارتی... خیلی نیاز به همچین جایی دارم.

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()