ساعت 5 صبح خوابیدم... چشام شده کاسه خون... بعد ساعت 8 صبح با صدای گوشیم که داشت خودشو خفه می کرد از خواب بیدار شدم، "ن" بود، دیدم مردمک چشام داره پاره میشه از بی خوابی، جوابشو ندادم... صدای زنگ گوشی داشت از مغزم میرفت بیرون که یهو دیدم نوه های خوشجلمون با آبجی اومدن خونه ما و ... بله... دنبال بازی نوه ها و صدای مامان و آبجی که داشتن با هم گل می گفتن و گل میشنفتن دیگه نذاشت پلک رو هم بزارم. تازه خبردار شدم مهمونم داریم(دختر خالمو و دخترش).

اونجور که پیش بینی میکردم نشد. چون این من نیستم که دیکتاتورم.. دیکتاتوری من بیچاره همش 3 روز دووم آورد... انقلاب رنگی مامانم اینا پیروز  شد بالاخره...نیشخند

خاله بازی که میگن همینه ها... بابا فرصت بدید لااقل دلتون برای هم تنگ شه... چشم انگار نه انگار پریروز با هم بودن.

جدی جدی قید قبل شدنو زدم... نگران

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()