امروز دوباره مامان و آبجی و دو تا نوه ها، دعوت شدن خونه دختر عمه جونم و دوباره منو تهنا گذاشتن... دوباره دلمو سوزوندن...ناراحت

این مهمونی نرفتنه یه طرف... اینکه همه فامیل آمار منو دارن که قراره دکتری شرکت کنم یه طرف دیگه اصن... آخه من نمی خواستم کسی بدونه که من آزمون شرکت کردم... حالا عید دیدنی که بشه.. هر کدوم دونه دونه میخوان بپرسن آزمون خوب بود یا بد؟؟ یا می خوان بگن منتظر شیرینی قبولیم هستن و ... این وسط نگاه پر از امید مامان و بابام به دهان مبارک منه که ببینن چه جوابی ازش درمیاد. منم اینجوری نگاشون می کنم فقطیول . تازه بعد تعطیلاتم که قراره نتایج آزمون اعلام بشه، هر کدوم یه گوشی دستشون میگیرن و آمار قبول شدن یا نشدنمو میگیرن... و وای به روزی که بدونن من قبول نشدم..ناراحت هزار تا چرا و تو که خونده بودی و تو قبول نشی کی قبول بشه و ... از این جور دلداریا ...

بعد تازه شروع میشه سوالاتشون راجع به اینکه وکالت شرکت می کنم یانه؟؟ و دوباره همین آمارگیریای مزخرف...

خب یکی نیست بگه شما خودتون بچه مدرسه ای.. یا دانشجو ندارید که زوم کردید رو زندگی من؟؟؟خیال باطل به خدا انقدر که فامیل منتظرن من پله های ترقی رو طی کنم ... خودم نیستم.

خدایا یه کاری کن من عید خونه نباشم... برم جایی که حرفی از این سوال و جوابا نباشه... خیال باطل.

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()