امروز روز خوبی بود...

با این توضیح که از نظر مطالعه می تونم بگم اصلا درس نخوندم...ناراحت از طرفی، چند تا قانون متفرقه بود که لازم داشتمشون و باید می خریدم. برای همینم دلو زدم به دریا و به دوستم گفتم اگه دوست داره، با هم بریم انقلاب.

دوس جونمم قبول کرد (از خدا خواسته)، جالبه که می گفت یکی از آرزوهای امروزش این بوده که باهم بریم بیرون و از اونجایی که می دونست که سرم شلوغه، تصمیم داشته این آرزوشو به گور ببره (با همین صراحت خنده).

خلاصه رفتیم انقلاب و حدودای ساعت 6 بود که کتابا رو خریده بودم .. دوس جونم گفت حالا که امروز اومدی تا اینجا بریم بازارچه سنتی... منم از خدا خواسته... نیشخند قبول کردم. می دونه من عاشق بازار و خریدم... چقد خوش گذشت به هر دوتامون... کلی از خاطرات دوران مدرسه مون گفتیم و خندیدیم...  منم بهش گفتم کلاس اول ابتدایی به خاطر اینکه نماینده کلاس، اسممو جزء "بدها"ی کلاس نوشته بود، معلمم با خط کش تنبیهم کرد و اون روز کلی غرورم شکست... حالا واسه چی؟؟ واسه اینکه به یکی از دوستام مداد رنگی داده بودم سر کلاس و این ینی شلوغ کردن سر کلاس.زبان

اینم گفتم که کلاس دوم ابتدایی هم یه بار معلمم، مداد گذاشت لای انگشتای دستم... (روانی بود اصنآخ)، این کاری که با من کرد جزء کمترین و خفیف ترین تنبیهاتش بود... تازه من شاگرد زرنگه کلاس بودم خیر سرم...چشم.اینا رو می گفتم و می خندیدم (البته اون موقع ها کلی به خاطرش گریه کردم)،

حالا این دوس جونم کلی رگ غیرتش باد کرده بود که به چه حقی تو رو تنبیه کرده... عصبانیبه چه حقی تو رو به گریه انداخته؟؟ و هزار تا چرای دیگه... منم برای اینکه آرومش کنم گفتم که سر یه ماه نشده عذرشو خواستن... ولی گیر داده بود که الان جوابگوی روح خسته و درد کشیده تو کیه؟؟؟ (من: خنده) انقدر حرص خورد سر این قضیه که اصن پشیمون شدم از گفتن خاطرات شکنجه های دوران مدرسه... خنده می گفت شانس آوردی سال 73 رفتی مدرسه.. اگه دهه 50 یا 60 مدرسه می رفتی چه بلایی سرت می اوردن؟؟؟ که دیگه با خواهش و تمنای من، بی خیال این جریانات شد.

بعد رسیدیم بازارچه و یه عالمه چیزای ژیگول میگولِ خوشگلِ سنتی خریدیم  و چیپس به دست تمام مسیرو تا میدون انقلاب پیاده گز کردیم و کلی حال جفتمون خوب شد.قلب

 

 

و حالا (ساعت 10 و نیم شب) منم و یه عالمه قانون متفرقه که باید تا صبح بخونمشون و خورشیدی که قراره مقابل چشمای من طلوع کنه ... نیشخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٥ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()