امروز حوالی ظهر بود که گوشیم زنگ خورد... 

از وقتی میرم سر کار جدید، تقریبا هفت هشت ماهی میشه که اسطوره علمی عزیزم رو ندیدم و حتی یه تماس هم باهاش نگرفتم که لااقل بگم تلفنی حالش رو پرسیدم... البته نه از روی بی معرفتی که خدا شاهده هر روز یادش میکنم و هر جا صحبتش باشه از ارادتی که بهش دارم میگم... ولی سرم واقعا شلوغ بود این چند ماه... تایمی که از ۹ صبح تا ۷ بعد از ظهر داشتم و مناسب بود برای تماس، همش سر کار بودم و نمیشد تو موقعیت مناسبی صحبت کنم. تقریبا هر روز قصد داشتم به اسطوره زنگ بزنم و همه اینا رو توضیح بدم که نذاره به حساب بی معرفتی و ... .ولی نشد که نشد...

تا اینکه امروز گوشی همراهم زنگ خورد. باورم نمیشد اسطوره است که تماس گرفته... تا لحظه ای که گوشی رو جواب بدم، خدا خدا میکردم زمین دهن باز کنه و برم توش از فرط خجالت...

جواب دادم ولی... با صدای مهربون و همیشگیش شروع کرد به احوال پرسی... انگار نه انگار این شاگرد بی معرفت هشت ماهه یه حالی از استادش نپرسیده...استادی که خیلی حق به گردنش داره...

خیلی عذرخواهی کردم و توضیح دادم چرا این مدت کم پیدا بودم و ...ولی اسطوره در کمال متانت و وقار گفت شرایط رو کاملا درک میکنه و اصلا نباید خودم رو بابت این مساله سرزنش کنم...

بعدم جویای برنامه ها و کارم شد و از من دعوت کرد تو همایشی که هفته آینده برگزار میشه شرکت کنم تا هم دیداری تازه بشه و هم کتابی رو که برام تهیه کرده به دستم برسونه.

آخه من در مقابل اینهمه بزرگواری چی دارم بگم... خدا یکی از بهترین بنده هاش رو در کسوت معلم سر راهم قرار داده و این برای من اتفاق قشنگیه... 

قول میدم آدم باشم و قدر بدونم حضورش رو در زندگیم... آخرین بارم بود که اینهمه بی خبر موندم ازش... آخه سر من از سر اسطوره شلوغ تر نیست که...

قول دادم و پای قولم می مونم حتما...

خدا جون، در پناه خودت حفظش کن.

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/۸/٢۱ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()