+ انقدر این روزا سرم شلوغ بوده و امتحان پشت امتحان ... که اگه دو روز پشت سر هم که برمیگردم خونه، بشینم و تلوزیون تماشا کنم، حالت پوچی بهم دست میده... هی دنبال اینم که سرم یه جور درست و درمونی گرم باشه... نه این مدلی. 

+ این بند نوشته شد... ولی به دلیل همون وسواس کذایی، پاک نمودیمش...)

+ یکی از همکارا یه مدت رفته تو یه فاز ناشناخته ای... معلوم نیست چه حالیه... یه وقت لَه ماست... یه وقت علیه ما. هرچند حدس میزنم این حالش گره خورده با مشکل خانوادگی که از صمیم قلبم آرزو میکنم مشکلش رفع بشه...

+ احترام به بزرگتر مهمتره یا دلجویی از کودک... البته شاید این شکل طرح مساله درست نباشه. چون فروض مختلفی میاد تو ذهن آدم... ولی برای شخص من، احترام به بزرگتر در اولویته... ینی در صورت دَوَران امر بین محذورِین(به عبارت خودمونی لای منگنه گیر کردن)، من به بزرگترم احترام میذارم.. بعدم دل بچه رو هم با یه شکلات به دست میارم. البته حل این مساله به همین راحتیا نیستا... قضیه ای که مد نظر منه واقعا پیچیده اس... ولی چون حوصله نوشتنش رو ندارم به همین، اکتفا میکنم...

دیگه خواب داره بر من مستولی میشه و دارم آسمون ریسمون میبافم...

فعلا شب همگی بخیر...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۸/٢٠ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()