انقدر بدم میاد از این وسواسم تو نوشتن ... هر وقت میام راحت و بی حاشیه بنویسم، هزار تا اما و اگر میاد تو ذهنم. 

خواستم بنویسم چرا انقدر راحت ته دل یه آدم رو خالی میکنن بعضیا...

این بعضیا که میگم آدمهای کم اهمیت دور و اطراف نیستن که حرفاشون رو از این گوش بشنوم و از گوش دیگه در کنم... سخت میشه گاهی شنیدن و هضم کردن شنیده ها. 

فعلا که کر و کور شدم تو مسیری که دارم طی میکنم... حتی گاهی فکر میکنم تو بعضی مسائل، خودم رو تو کما فرو بردم تا ذهنم رو دچارشون نکنم.

اما قلبم رو نمیتونم متوقف کنم از تپیدن... نمیتونم نذارم که نسوزه... 

نمیتونم... نمیشه...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٢ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()