+_ خدای خوب... من اگه امروز این مدلی ضایع نمی شدم چی میشد؟ واقعا لازم بود؟

+ جلوی عابر بانک بودم که موقشنگ زنگ زد و گفت تو خیابون (جلوی ایستگاه اتوبوس) منتظرمه که مسیر خونه رو با هم بریم. بعد از دوره دبیرستان دیگه مسیر هر روزه مشترکی نداشتیم. تا این اواخر که موقشنگ هم به جمع زنان شاغل تهران سیتی اضافه شد و حالا موقع برگشت به خونه، از یه جایی به بعد هم مسیریم. هر دو تامون خیلی خسته ایم... گاهی اون بیشتر و من کمتر و گاهی برعکس.

امروز نوبت من بود... دوست ندارم خسته به نظر برسم، اما تلاش آدما همیشه هم جواب نمیده و وقتی یکی مثل موقشنگ که به اندازه خودم رو من شناخت داره، میگه انگار خیلی تحت فشاری! راهی به جز تایید ندارم.

البته حرف خدای یکی یدونه مهربون هم انگیزه بزرگیه برای سر پا ایستادن و ادامه دادن: «ان مع العسر یسری، فان مع العسر یسری»

+ دارم به این فکر میکنم سال بعد تو همین روزا کجام و چی کار میکنم... 

انشالله که خیر است...

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۸/٦ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()