می‎نویسم چون نمی‎خوام یادم بره که چه روزهایی رو دارم می‎گذرونم و نمی‎خوام فراموش کنم درسهایی رو که ماحصل پشت سر گذاشتن این روزای سخته ...

خیلی وقتها بوده که تو زندگیم بیشتر نقش منتقد رو بازی کردم و کمتر فکر کردم به اینکه لحظه ای خودم رو جای آدمهای اطراف بذارم ... جای مادرم .. جای پدرم ...

خیلی وقتها، از سر نادونی، حرفی زدم که هیچ نیت بدی پشتش نبوده، اما دل مامان و بابا شکسته، هرچند هیچ وقت به روم نیاوردن.

خیلی وقتها پیش اومده که به هر دلیل تو پروسه ای شکست خوردم و گلایه کردم از زندگیم  و ندونستم این گلایه کردنه چقدر ممکنه دل مامان و بابا رو برنجونه، از این جهت که با خودشون فکر کردن که همه اونچه رو که برای موفقیتم لازم بوده، فراهم نکردن و از این بابت خودشون رو مقصر دونستن ...

وااااااااای به حال من اگه اینطوری دل مامان و بابا رو شکسته باشم ...

واااااااای به حال من اگه لحظه ای احساس کردم حقی به گردن پدر و مادرم داشتم و اونها ادا نکردنش ...

 

+ خدایا ... دارم تلاش می‎کنم در حد توانم، کم‎کاری‎هامو جبران کنم، اونم در حق دو تا فرشته که می دونی برام عزیزن و می‎دونم چقدر هواشونو داری... دستمو بگیر و مثل همیشه تا آخرش کنارم باش و نذار حتی یه لحظه به خودم مغرور شم...

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٢/٢ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()