گاهی اوقات با تمام وجود غرق خوندن مطالب وبلاگی میشم که حسابی هوش و حواسم رفته دنبال هوش و ذکاوت وصف ناشدنی نویسنده اش که چطور انقدر هنرمندانه، کلمات رو پشت هم چیده که وقتی حرفاش تموم میشه، حس می کنم یه بخشی از حالی که گرفتارش بودم و مدتهاست زبون بیان کردنش رو ندارم شرح داده.

بعد وقتی دارم تحسینش می کنم و بین کامنتها، دنبال آدمی مثل خودم می گردم که به اندازه من نوعی، احساس سبکی کرده باشه از خوندن نوشته هایی که شاید بخشی از اونها، حرفای نگفته خودش بوده، یهو با آدمایی مواجه میشم که دل نوشته ها رو با انشای مدرسه اشتباه گرفتن و شروع کردن به ایراد گرفتن از طولانی بودن مطلب و گنگ بودن نوشته ها ...

چرا؟؟ چون شاید مثل من غرق نشدن تو کلمات و جملاتش ... تقصیر اونا نیست ... تقصیر حال منه که عمیقا گره خورده به حال اون وبلاگ ...

به همین سادگی ...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()