وقتایی که دلم خیلی نوشتن میخواد و نمیدونم از کجا شروع کنم، میرم سراغ وبلاگهای تازه به روز شده و غرق خوندنشون می‎شم... البته همیشه هم خوش شناس نیستم تا وبلاگ خاص یا باب میلم رو پیدا کنم، اما لااقل سه چهار تا وبلاگ رو نگاه مختصری می‎اندازم و در نهایت می‎رسم سر خونه اول و وقتی می‎خوام شروع کنم به نوشتن، ذهنم درگیر نوشته هایی میشه که خوندم...

امشبم یه وبلاگ به پستم خورد که ذهنمو حسابی مشغول خودش کرده، خیلی راحت و بی شیله پیله نوشته بود حرفای دلش رو ... خودِ خودش بود، نه نقابی به چهره داشت، نه تعارف داشت با کسی ... خودِ خودش رو نوشته بود تو وبلاگ. مثل خیلی از وبلاگای دیگه هم سانسور نکرده بود حرفاشو ... و چقدر خوبه که بلد باشی انقدر راحت بنویسی...

دوست داشتم می‎تونستم کمکش کنم ... دوست داشتم می‎تونستم به اندازه گفتنِ "میفهممت"، آرومش کنم. اما نشد.

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()