یادش بخیر...

درست 364 روز پیش، یه همچین روزی، یه همچین ساعتی تو راه پله های خوابگاه نشسته بودم و با استرس همراه با اطمینان خاطری، داشتم پرزنتیشن دفاعمو آماده می کردم... تایم می گرفتم و تمرین می کردم که بیشتر از 20 دقیقه طول نکشه ارائه...

تمرین می کردم که اولین جمله ام چی باشه... اولش به نام خدا بگم یا بسم الله الرحمن الرحیم...؟ برای تقدیر از اساتید راهنما و داور چی بگم که هم خاص باشه و هم بوی تملق نده... کی به دوستا و مهمونام خیر مقدم بگم ؟؟

در عین حال، ذهنم مشغول سوالاتی بود که ممکن بود داورام ازم بپرسن و از طرف دیگه فکر خرید میوه و شیرینی و بسته بندیشون، استرسم رو بیشتر می کرد. بعد از کلی تکرار و تمرین، رفتم اتاق دوستم که مهمونش بودم. گفتم می خوام یه بار امتحانی ارائه فردا رو اجرا کنم برات... خوب گوش بده و ایرادای بیانی و ... رو دونه دونه بهم بگو تا برای ارائه فردا حواسمو بیشتر جمعشون کنم... دوس جونمم سریع همه بچه های اتاقشون صدا زد و گفت بزار تعداد شنونده ها بیشتر بشه تا بیشتر تو جو ارائه قرار بگیری...

بعد از ارائه، کلی تشویقم کردن و گفتن حقا که بچه های حقوقی زبونی دارن که مارو از لونش میکشه بیرون، چه برسه به داور بیچاره... مطمئن باش نمره ات بیسته و از این جور حرفا.

فردا صبح زود بیدار شدم و رفتم بازار برای خرید میوه و شیرینی، آبجی "ب" و دوس جونم "ط" هم اومدن کمک. حدود 40 نفر مهمون داشتم...(البته بدون احتساب یه عده از دوستام که پیچوندمشون تا نباشن که یه موقع شوخیای بی جاشون جلسه دفاعمو به هم نریزه).

القصه... ساعت 2 بعد از ظهرِ 28 بهمن ماه 1391 از راه رسید و استاد عزیزم "ج" هم اومد و داورا هم همینطور. 

باورم نمیشد جلسه دفاعم به اون قشنگی برگزار شه.. استاد داورم که گیر داده بود به تعداد مهمونا و آخر جلسه گفت: تعداد زیاد مهمونات نشون میده جذابیت و انرژی مثبتت زیاد بوده که اینهمه مهمون داری...نیشخند

استاد خوبمم که بعد از کلی تعریف از من، گفت: کار ایشون یه کار صد در صد خونگی بود، مثل یه شیرینی خونگی که طعمش با شیرینی های مغازه و .. متفاوته... و من داشت قند تو دلم آب میشد از اینهمه خوش صحبتی استاد ... واقعا از کسی تعریف نمی کنه... مگه چی بشه.. نیشخند

وقتی اون روز برگشتم خونه... فقط یه جمله رو تکرار می کردم: "کاش امروز تکرار میشد"

کاش می شد فردا برم دانشگاه و از "ج" تشکر کنم به خاطر همه لطفی که تا الان به من داشته... و این دسته گل رو بهش هدیه بدم...

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()