دلم می خواست بنویسم... چون فکر می کردم نوشتن بتونه متمرکزم کنه... اما واقعیتش اینه که نمیتونه. میام بنویسم یا بگم اما هر بار چشمم به تابلوی کوچیک روی دیوار اتاق می افته با این بیت:

"به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.. که شبی نخفته باشی به درازنای سالی"

و دلسرد میشم از بیان هر چی که رو دلم سنگینی می کنه...

کاش آدما می تونستن بفهمنت... بدون اینکه حرفی بزنی...

 

 

 
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()