گریهشنبه ... بی شنبه... همه چیز به هم خورد...گریهجلسه... روز خوب... دلخوشی من..که اصلا متولد نشد که بخواد تا برگشتنم به خونه دووم بیاره..

ینی من عاشقتم خدا...

حتما صلاح و مصلحت اینه که من روزای شاد کمتری رو تجربه کنم...

باشه.. حرفی نیست...

پس خودت برام روزای شاد بساز...

اونطور که خودت دوست داری... مثل اینکه قراره برای مدتی "مجبور" باشم و بی اختیار...

قبول...

یه خودت قسم که در برابرت سر بلند نمی کنم و دهن باز نمی کنم به اعتراض...

من بنده توأم...

فقط بنده تو...لبخند

فقط صبر می کنم...

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()