+ چند وقته تمرکز ندارم... کلی ام کارای موسسه ریخته سرم که نسبت بهش تیریپ "انگار نه انگار" برداشتم... تازه تو این وضعیت میرم مغازه لوازم التحریری و بعد از حدود 10 سال، برای خودم رنگ گواش و ابزار آلات نقاشی و کلی کاغذ رنگی می خرم تا یه بخش از وقت نداشته ام رو به هنرهای دستی اختصاص بدم و مثلا از این طریق روحمو به پرواز در بیارم.

+ دیشب که یکی از خواهر جونام که به تازگی به جمع مادران آینده پیوستن، اومده بود خونه ما و بنده خدا خواست یه شب من میزبانش باشم که منم دمار از روزگارش درآوردم.. به این صورت که: نصف شب تابلوی بالای سرم یهو از جاش کنده شد و با صدای وحشتناکی سقوط کرد و افتاد دقیقا کنار سر من. من که اصلا به روم نیاوردم چی شده ولی گویا خواهر جون با صدای سقوط تابلو بدجور از خواب پریده و مطمئنم که کودک در بطنش اولین الفاظ رکیک رو توی عمرش نثار من کرده. صبح که از خواب بیدار شدیم، همه قربون صدقه خواهری و بچه اش می رفتن و اصلا یه نفر نگفت خدا به تو رحم کرده که تابلو رو سرت نیافتاده (شاید مغزم بِتُنی بوده و نمی دونستم)

+ یکی از دوستای قدیمیم چند روز پیش تماس گرفت و بعد از کلی خوش و بِش، گفت که برادرش چند تا سوال در مورد سیستمش داره که می خواد بپرسه... برادرش هم البته از همبازیای بچگیام بود (تقریبا 6-7 سالگی). این بنده خدا انگار مونده باشه تو ایام کودکی، طی چند تماس تلفنی که تو این چند روز داشته دائم با اسم کوچیکم صِدام میزد و کلا خیلی احساس صمیمیت بی خود داشت. حالا هی من پشت بند اسمش، "آقا" میگم و ضمیر "شما" رو با آنچنان غلظت و شدتی به زبون میارم که ایشونم متوجه بشن چطور باید منو مورد خطاب قرار بِدن، اصلا فایده نداشت. انگار مجبورم خیلی رُک و راست ازش بخوام که از فضای دوران دوستی قدیمیمون بیاد بیرون تا بیشتر از این کُفری نکرده منو.

+ یه بنده خدایی ما رو گوش مخملی فرض کرده و می خواد ازم بیگاری علمی بِکِشه، میگه: "از دکتر "ب" خواستم یه استاد قدَر قدرت در فلان رشته رو بهم معرفی کنه، شما رو معرفی کردن بهم".  آقا خودشون نشستن تو پست مدیریتی و می خوان به زور به سِمَت های بالاتر برسن، این وسطم یکی مثل من بیاد و پروژه های ایشون رو انجام بده تا مسیر ارتقای ایشون هرچه زودتر هموار شه... دود از کله آدم بلند میشه خو...

+ من خوبم... همه چی خوبه... خدا رو شکر.

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٤ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()