طبق معمول برای جلسه رفته بودم موسسه... بماند که حدود 45 دقیقه ای دیر رسیدم و موقع ورود، همکاران محترم طوری با نگاه های گرمشون ازم استقبال کردن که در جوابشون مجبور شدم لبخندی بزنم که میشد همه دندونامو شمرد ... 

جلسه که شروع شد، با چای و بیسکوییت پذیرایی شدیم... اسطوره به عادت همیشگی ظرف بیسکوییت رو سمت من و دو تا دوست دیگه ام گرفت که برداریم. منم ظرف بیسکوییت رو گرفتم از ایشون و گذاشتم جلوی خودمون (بنده خدا چشمش دنبال بیسکوییتا موند)

ما بین جلسه یکی از 4 نفری که دور میز بودیم خداحافظی کرد و رفت و همکار دیگه ام ازم خواست برم جای اون دوستی که رفته بشینم تا بتونه با لپ تاپش شیوه کار با نرم افزار جدید رو بهم یاد بده... منم که اصلا حواسم به تغییر جام نبود، ضمن صحبتای دوستم شروع کردم به نوشیدن چای... تمام هوش و حواسمو داده بودم به صحبتای اسطوره و دوستم... یه وقت به خودم اومدم دیدم چاییم چقد زود تموم شد. به میز یه نگاه کردم و دیدم ای واااای من... چایی خودم دقیقا کنار فنجون چایی دوستی بود که وسط جلسه رفت...منم بدون اینکه حواسم باشه ته مونده چایی دوستمو هورت کشیدم... فقط خدا می دونه چقدر جون کندم تا اسطوره و همکارم متوجه این قضیه و خنده هام نشن...

جلسه که تموم شد، با اسطوره و دوستان خداحافظی کردم که برگردم خونه.. که اسطوره گفت داره میره دانشگاه و تا یه جایی منو میرسونه... حالا منم با کلی تشکر و گفتنِ مزاحم نمیشم و مسیرتون دور میشه و این حرفا خواستم فرار کنم.. اما نشد... القصه وقتی رفتیم پارکینگ، دیدم ماشینشم عوض شده... از اون ماشین خوشگلا که من یکی تا حالا سوارش نشده بودم... حالا تو شوک همین ماشینه بودم که دیدم بلد نیستم درشو باز کنم... (ینی اسطوره خیلی با شعوره که به روم نیاورد).

خلاصه با سلام و صلوات در ماشینو باز کردم و نشستم و تا یه مسیری زحمت کشیدن و منو رسوندن... منم در جبران لطفی که تا امروز نسبت به دانشجوش داشته، پیشنهاد دادم که یکی از پروژه های عقب افتاده شون رو انجام بدم.. اسطوره هم از خدا خواسته این پیشنهاد منو رو هوا زد و یه کاری رو سپرد که تا فردا صبح براش اماده کنم.. هی هر چی تو حرفام میگم تا پس فردا آماده اس و میدم خدمتتون، با خنده های موزیانه ای می گفت: باورم نمیشه تا فردا تمومش می کنید. اینم از امروزم...  چی میشد زبونم لال میشد و جوّ بزرگداشت معلم، اونم تو فصل پاییز، منو نمی گرفت تا الان می تونستم چشمامو رو هم بذارم و یه دل سیر بخوابم.

با احتساب شب زنده داری امشب، حدودا 48 ساعت میشه که بیدارم...


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/٩/٢٦ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()