دو روزی بود که خونه آبجی بودم... انگار فرار کرده باشم از یه موقعیت تکراری.

اونقدر فضا و آدمها تکراری شده بودن، که تصمیم گرفتم تو همایشی که دانشگاه ترتیب داده، شرکت کنم. در عرض 1 ساعتی که تو لابی منتظر بودیم تا وارد سالن بشیم، با 4 نفر از شرکت کننده ها اونقدر صمیمی شدم که تقریبا یه جورایی باهام درد دل هم کردن... آدمایی که ظاهرشون یه چیز بود و حرف دلشون چیز دیگه... از اون دسته آدما که تحلیل شخصیتشون سخته. آشنایی با این 4 نفر برای من تجربه جدیدی بود. حرفاشون جوری بود که لااقل تا چند ماه سوژه دارم برای فکر کردن و شاید اونها برای فکر کردن به حرفای من...

 

پ.ن: یه جاهایی غریب بودن خوبه ... باعث میشه آدم مشتاقانه دنبال مشترکات خودش با آدمای محیط بگرده... و شاید قدر آشناهای دور رو هم بدونه حتی...

 


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱٧ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()