امروز داشتم به این فکر می کردم که یه جوون تو سن 26 سالگی، خیلی فرصت داره برای اینکه آینده اش رو به بهترین شکل ممکن بسازه.. خیلی فرصت داره برای ساختن روزای شاد توی زندگیش... فرصت داره برای تجربه کردن... خلاصه داشتم به خودم امید به زندگی می دادم... حس خوبی ام بود. دیدم اگه لطف خدا شاملم بشه و عمرم قَد بده، خیالات زیادی تو سرمه که باید به منصه ظهور برسونمشون ( دوست داشتم یه کم لفظ قلم حرف بزنم...نیشخند)

اما همه چیز در یه چشم به هم زدن به باد فنا و نیستی رفت... داشتم کتاب می خوندم و زلفای پر کلاغیمو دور انگشتام می پیچوندم که یهو یه تار موی سفید به چشمم خورد... یه موی سفید بلند که حالمو بدجور گرفت... شاید برای خیلیا وجود موی سفید بین موهاشون عادی باشه، اما برای من غیر قابل هضمه...

از وقتی دیدمش، دلم گرفته. جدی می گم... همش دارم خودمو با موهای سفید تصور می کنم... از اینکه پیر بشم می ترسم... از اینکه قد خمیده بشم.... از اینکه نتونم یه مسیر طولانی رو بدون پا درد و کمر درد پیاده روی کنم... از اینکه طاقت هوای سرد رو نداشته باشم و به طرفة العینی سرما بخورم..از اینکه تنوع رنگ لباسام به اقتضای سن بالا، کم بشه... از اینکه رنگ و لعاب چهره امو از دست بدم و با هر خنده ای که می کنم، دور چشمام و لبام پر از چین و چروک باشه...

میدونم گذر زمان همه اینا رو با خودش داره و راه فراری ام ازش نیست.. اما مشکل اینجاست که تا امروز، خودمو تو هر موقعیت شغلی و اجتماعی که در آینده تصور می کردم، با چهره الانم در نظر می گرفتم... افکار دور و درازی که خودمو توش غرق کرده بودم، همش با چهره حال حاضرم شکل گرفته بودن... تصویر آینده من تو افکارم، با موی سفید و خمیدگی تناسب نداره...

+ اصن این موی سفید دری از واقعیت ها رو، به روی من و افکارم گشود... و چاره ای نیست جز اینکه با واقعیت ها کنار بیام (هرچند به سختیناراحت)

 

+ اقرار می کنم، بی یاد تو هنوز... هم سخته خواب شب، هم خنده های روز...

   از تو حواسمو، هِی پرت می کنم... با قلب بی کَسم هِی شرط می کنم.


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()