نمی دونم چرا ؟؟ ولی با وجود قدرت بیان و اعتماد به نفسی که دارم، وقتی چهره های مشهور و دوست داشتنی رو از نزدیک می بینم، زبونم بند میاد و فقط نیشمه که تا بنا گوش بازه... دقیقا این شکلی نه اینکه این آقایون و خانومهای چهره جدیدا دم از لزوم رعایت حریم خصوصیشون و زیر نظر نبودن تو خیابون و اینا می زنن، دیگه آدم رغبت نمیکنه بره سمتشون... که آیا برخورد خوبی داشته باشن... آیا نداشته باشن...

آخرین بار،حدودا یه سال پیش بود که یکی از بازیگرا رو تو مترو دیدم، انقدر هول شدم که اسمشو فراموش کردم.. بعدم خواستم مثلا بفهمه که دیدمش و ذوق کردم، در عین حماقت، با چنان صدای بلندی سلام کردم که اون بنده خدا بعد از جواب سلامم با تعجب نگام می کرد... دلیل این نگاهشو نفهمیدم... اما بعدها که قیافه خودمو تصور کردم تو اون لحظه، حق دادم که اون مدلی نگام کنه... چون تا قبل از سلام کردنم، قیافه یه دختر متشخص و تودار رو میدید که یهو انگار برق بهش وصل کرده باشن، تغییر چهره دادم و باور بفرمایید پلک می زدم به همین فضاحت

از قضا امروز که رفته بودم خرید، تو قسمت مواد غذایی فروشگاه، یهو چشمم خورد به دو تا جوون قد بلند که همه داشتن با چشماشون اون دو تا رو به هم نشون می دادن... دقت که کردم دیدم ای دل غافل، این دو تا که فرهاد قائمی و مجتبی میرزاجان پورن... و باز دچار همون حالت همیشگی شدم ... نیش تا بنا گوش باز و چشم ها از حدقه بیرون و دو به شک که سلام بدم و امضا بگیرم ازشون یا نه... اما این دفه انگار فقط من نبودم که این مدلی بودم.. همه همینجور خشکشون زده بود و داشتن با نیش باز این دو تا جوون رعنا رو برانداز می کردن ( به لحاظ قد و قامت فقط  و لا غیر) و جالبه که هیچ کس سراغشون نمی رفت.. همه فقط می خندیدن مثل دیوونه ها... فک کنم اون دوتا هم بعد از اینهمه افتخار آفرینی، انتظار عکس العمل دیگه ای رو داشتن از مردم... ولی نهایتا نگاه های گرم و پر از شادی مردم حاضر در فروشگاه نصیبشون شد ( که البته همین اندازه نگاه هم کم نیست در  نوع ایرانیش).

 

پ.ن: این ذوق مرگی رو کنترل کردم امروز ... ولی خیلی سخت بود خدایی (در توان هر کسی نبود)


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()