+ وقتی تو اوج جوونی، انقدر حافظه ام نَم برداشته که حتی اسم کاربریم یادم نمی مونه... همان بِهـ که برم سرای سالمندان ... با احتساب این مورد آخر، فکر می کنم تا امروز، بار شیشم یا هفتمَم باشه که اسم کاربری  یا پسوورد فیس بوق و ایمیل و جیمیل و هزار کوفت و زهر مار دیگه امو فراموش می کنم.. و باز روز از نو و روزی از نو... مغزی که از کودکی با گوشت ماهی و میگو قهر کرده باشه و پشت چشم براشون نازک کنه، بهتر از این کار نمی کنه دیگه... می تونم قیافه ماهی و میگوهایی که نخوردمشون و اَخ و پیف، نثارشون کردم رو تصور کنم که دارن به حال امروز من قاه-قاه می خندن.

+ نه که یه بار به طرز فجیعی اینجا (وبلاگم) لو رفت و اساسی حالم گرفته شده، واسه همین دچار فوبیای "لو رفتن وبلاگ" شدم و نمی تونم راحت بنویسم...آخه به فلانی و فلونی چه ربطی داره که من کجا می نویسم و در چه مورد می نویسم...؟؟؟

+ هفته پیش به صورت غیر قابل باوری حال خوبی داشتم و تصمیم داشتم این حال خوب رو تو وبلاگ ثبت کنم.. اما با توجه به اینکه در امر چشم زدن خودم فوق العاده مهارت دارم، ثبتش نکردم تا چشم نخورم... با این وجود، چشم کردم خودمو و دقیقا به فاصله دو روز بعد به چنان حالی دچار شدم که آخرین بار، اواسط مهر ماه 91 دچارش شده بودم.. روان من پریش نشده احیانا؟؟؟ناراحت

+ دقیقا امروز که اراده کرده بودم، بشینم از صبح برنامه هامو پیش ببرم... زد و ساعت 12 ظهر از خواب پریدم ( این دیر بیدار شدنم دلیل داشت البته... نخندید)،  و وقتی خواستم شروع کنم به کار، تلفن زنگ زد و یه دوست قدیمی ما رو گرفت به حرف، اونم نه یه ساعت، نه دو ساعت؛ که چهار ساعت صحبت کردگریه... گوشم چشبیده بود به گوشی تلفن و داغ کرده بود... مغزم که کلا هنگ کرده بود... هنوزم  باور نمیشه... 4 ساعت ناراحت خدا رحم کرد بین صحبتا پشت خطی داشت و یه ده دقیقه ای فرصت داشتم نماز بخونم... و الا باید متصل به نماز مغرب میشد... بماند که وسط صحبت ایشون، بنده مبتلا شدم به دل پیچه ای که سابقه نداشت هیچ وقت... مثل مار به خودم می پیچیدم و می خزیدم روی زمین...

+ گفتم مغز، یادم اومد با داماد گرامی و خواهر جون رفته بودیم پارک، که به پاس خدمات شایان توجه دوماد محترم در چند امر خطیر، تصمیم گرفتم مهمونش کنم به صرف ساندویچ مغز... رفتم تو مغازه، به پسره میگم : آقا مغز داری؟؟ می گه بله ( با خنده .. که البته من متوجه دلیل خنده اش نشدم و با خودم گفتم چه مرد جلف و لوسیه).. بلافاصله پرسیدم : آقا زبون نداری؟ ( منظورم ساندویچ زبون بود)، دیدم آقاهه بدجور خندید و گفت نه... پشت بندش شوهر خواهرم از خنده ریسه رفت... تازه اون موقع بود که متوجه افاضاتم شدم... تقصیر من چیه؟؟ تا حالا ساندویچ مغز و زبون نخریده بودم خو...

+ زیر خاکستر من طوفانه.. معنی سکوت من، سکوت نیست...

وقتی که از چشم تو افتادم، دیگه هیچ افتادنی، سقوط نیست.

 


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()