نمی دونم تجربه اش کردید یا نه؟؟ ولی گاهی دل آدم اونقدر تنگه.. اونقدر گرفته اس که با تمام وجود سعی داری از هر بهونه ای برای گریه دور نگهش داری... دل آدم این موقع ها حکم بچه لجبازی رو داره که اگه شروع کنه به گریه کردن، تا زمین و زمان رو به هم ندوزه دست بردار نیست...

حال این روزای من دقیقا همینه... اونقدر سرمو شلوغ می کنم که نفهمم روز و شبم چطوری داره می گذره... ینی نه تنها از زندگی تو گذشته فرار می کنم... حتی از زندگی در زمان حال هم فراری ام... فقط دارم برای آینده ای که هیچی ازش نمی دونم تلاش می کنم... موندن تو حال و ورق زدن روزایی که هیچ تعلق خاطری بهشون ندارم آزارم می ده... هر چند مطمئنم یه روزی میرسه که حسرت همین روزامو می خورم...به هر ریسمونی چنگ می زنم که منو دور کنه از بغض...

تلاشم تا الان نتیجه بخش بوده... اما حالا احساس خستگی اومده سراغم... انگار دیگه زورم نمی رسه... فرار آدمو خسته می کنه... همیشه همینطور بوده...

 

همیشه وقتی اینجوری داغونم....

 


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()