نیمه شب نوشت...

دقت کردم وقتی تو پذیرایی مطالعه می کنم، سرعت یادگیریم مثل فشفشه اس... نمی دونم دلیلشو... ولی تو اتاقم اینطوری نیستم... یا میشینم پای لپ تاپ... یا میشینم به تغییر دکوراسیونش فکر می کنم... شایدم چون اتاق حس بدی بهم میده...فعلا که باید بی خیال تحقیق و تفحص در باب دلائل این پدیده غریب بشم...

چون فردا شب، مراسم حنابندون خواهرِ دوستمه ... اما نمی دونم برم یا نه...؟؟!! هرچند محض احتیاط ابزارآلات بزک دوزکمو آماده کردم... و اتفاقا، برای اولین بار می دونم چی باید بپوشم ( و مامانم از این بابت در پوست خودش نمی گنجه) اما میلی به رفتن در خود نمی بینم. تو این مراسم من و دو تا از دوستام یعنی"موقشنگ" و "عروس" دعوتیم و جالب اینجاست که این دو نفر با هم قهر تشریف دارن... و هر کدوم به خاطر حضور اون یکی قصد نداره تو مراسم شرکت کنه. قهری که هیچ کدومشونم دلیل خاصی براش ندارن و الان حدود 5 سالی میشه که از هم رو بر می گردونن... منم هر کاری کردم این رابطه دوباره شکل بگیره .. نشد که نشد... آدمیزاده و کینه به دل گرفتن...

حنابندونم، حنابندونای قدیم... دوست و دشمن، فامیل و غریبه، در و همسایه میریختن خونه صاب مجلس... انقدر شلوغ میشد که جا نبود واسه پشتک وارو زدن مهمونای عزیز .

 

پ.ن:دلمان یکی از همان حنابندان ها خواست، از همان بی شیله پیله هایش...

 


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٦ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()