امروز واقعا جیگرم برای آقا داماد کباب شد... از پایان نامه و مشکلاتش واقعا خسته شده... علی رغم اینکه سرم واقعا شلوغه، دوست دارم با تمام وجود کمکش کنم... چون کاملا درکش می کنم... منم تو موقعیتی که الان قرار گرفته، بودم... با این تفاوت که هیچ کس نبود بهم کمک کنه... ولی از ته دل آرزو می کردم یکی پیدا بشه و باری از دوشم برداره...

 حالا من میشم فرشته نجات آقا دومادمون... خواهر زن به درد همین موقع ها می خوره...اینم بگم که تا حالا من خیلی از این خواهر زن بازیا درآوردم... حالا کیه قدر بدونه

فردا هم می رم اداره مامانِ فندق تا کارای مرخصی استعلاجیشو انجام بدم... در اینصورت بازم میشم فرشته نجات خواهر جونم... هرچند فرشته نجات بودن رو از خودش یاد گرفتم (می تونم بگم تمام مواقعی که به کمک احتیاج داشتم و کاری از دستش بر میومده، در کنارم بوده)

آخ که چقدر داشتن خواهر خوب تو زندگی آدم خوبه... بعد از مدتها دلتنگی و پکر بودن، با نوشتن این پست و یادآوری اینکه خواهر خوبی مثل "مامانِ فندق" دارم حالم بهتر شد...

خدایا... هزارتا نعمت خوب تو زندگی بهم دادی... همه یه طرف... نعمت داشتن آبجی خوبی که دارم یه طرف دیگه.. در پناه خودت حفظ  کن این فرشته مهربونو...

 


 

+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٥ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()