بعضیا با گریه سبک میشن، من اما هر بار که اشک میریزم، میریزم... مثل برگای خشک پاییزی....

 

پ.ن: می دونم بنده هات رو میشناسی و به قدر طاقت، مبتلاشون میکنی (لا یُکلّف الله نفساً الّا وُسعَها)

 ایکاش صبورم کنی. 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/٢٩ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

حس مبهم این روزا... بالا پایین شدن حالم... همه چیز در من دنبال یه تغییر می گرده، قلبم، ذهنم، نگاهم و در مجموع اون پروسه ای که اسمش زندگیه منه... متعلق به منه و این منم که باید هدایتش کنم... با صرف نظر از جبری که وجود داره. اما انگار نه همه زندگیم، که حتی اون بخشی که باید به اختیار من باشه، دست من نیست... 

حرکت میکنم... اما نه رو به جلو، دارم دور خودم می چرخم

 

پ.ن: خودت از این سرگردونی نجاتم بده.

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/٢۳ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مختصر بگم: امروز بعد از ظهر به "موقشنگ" پیام دادم و ازش خواستم با هم بریم پارک سر خیابون و یه کمی قدم بزنیم... موقشنگ دعوتم کرد خونه شون، اما از اونجایی که به شدت دنبال یه محیط بیرون از خونه بودم برای حرف زدن، دعوتش رو رد کردم و اصرار کردم بریم پارک.

همدیگه رو که دیدیم قیافه هامون داد میزد که جفتمون نافرمیم و خیلی همدیگه رو لازم داریم برای درد دل. تو مسیر پارک، اون صحبت می‎کرد و من گوش میدادم، ادامه صحبتا موند برای بعد از انتخاب نیمکت. یه گوشه دنج زیر درختای کاج پیدا کردیم و نشستیم.

تازه شروع کرده بودیم به صحبت که مامان و زن داداش مو‎قشنگ هم اومدن پارک و به ما ملحق شدن. با دیدنشون، حرفام رو لبم خشکید. موقشنگ کاملا متوجه حال من شد و بنده خدا به هر بهونه ای سعی کرد لااقل لبخند همیشگیو رو لبام بیاره. اما نشد که نشد. بعد از نیم ساعت، مامان موقشنگ خداحافظی کرد و رفت، اما زن داداشش موند که با ما برگرده خونه. ایشونم که سنگینی جو رو کاملا احساس میکرد، به بهانه قدم زدن با دختر کوچولوش، خواست از ما جدا شه که دید خاله جونش ( که گویا در حال پیاده روی توی پارک بوده) بدو بدو دارن میان به سمت ما و دیگه نه خودش تونست بره و نه خاله جونشون دل از ما می‎کَند.

و اینگونه شد که متوجه شدم پارک سر خیابون اصلا و ابدا جای مناسبی برای قرار ملاقات‎های دونفره نیست. 

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دارم عادت می کنم وقتی رو براه نیستم و میخوام حالمو توصیف کنم، سرمو با خوندن وبلاگ دوستام گرم کنم، شاید می خوام فرار کنم از ثبتشون... شاید میخوام این حالمو، این روزمو از یاد ببرم... 

روزها و اتفاقاتی که ثبت کردنشون، چیزی جز یادآوری حال بدم به همراه نداره...

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٢ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

دلم گرفت... وقتی پیامکی که برام ارسال شده بود رو خوندم و با خبر فوت پدر دوستم مواجه شدم...

کاش می تونستم کنارش باشم... 

از خدا میخوام خودش تسلی بخش قلب داغدیده فرزانه عزیزم باشه.

 

پ.ن: نه دنبال یه تسکینم.. نه فکر کندن از این درد .... تو دنیا با یه دردایی، فقط باید مدارا کرد ...

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خیلی وقتا شده که تصمیم گرفتم هیچ کس رو در جریان تصمیمات و برنامه هام نذارم...

اما این اعتقاد مسخره ام به مشورت گرفتن از این و اون نمیذاره کاری از پیش ببرم و این اشتباهو برای هزارمین بار تکرار کردم... نکته ای که برام عجیبه اینه که وقتی از اون شخصی که ازش مشورت میگرفتم، میخواستم که حرفمون بین خودمون بمونه، لااقل دو روزی مقاومت میکرد و بعد از دو روز همه چی علنی میشد.. اما تو این مورد آخری، مشاور ارجمند، فقط دو ساعت دووم آورد و اون چیزی که نباید میگفت رو جار زد و سوء تفاهمی به وجود اومد بین من و یکی از عزیزانم که اصلا انتظارش رو نداشتم... 

از بعد از ظهر تا الان تو شوک حرفایی که شنیدم هستم.. تو شوک اینم که چطور یه قضیه بی اهمیت انقدر حاشیه ساز شد و اینکه چطور میتونم فراموش کنم این جریان رو... 

آخ که آدما چقدر راحت، دیوار اعتماد رو فرو میریزن... 

در مورد امروز چی تصور میکردم و چی شد....!!!

+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۳٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بالاخره این صفحه باز شد و فرصتی دست داد تا هم پیگیر احوال دوستان بلاگِر باشم و هم شرح احوالات خودم رو به سمع و نظر همین دوستان برسونم... هر چند کسی جویای احوال ما نباشه

جونم براتون بگه که هفته قبل، یکی از خواهر جونام (که قراره به زودی مامان بشه) اثاث کشی داشت؛ البت دقیقشو نمی دونم ... شایدم باید بگم اسباب کشی داشت (بالاخره یکیشو قبول کنید از ما). نه که همه سرشون شلوغ بود و تنها کسی که در این مواقع معرفتش زبون زد خانواده اس من هستم، لذا برای شرکت در این امر خطیر و جان فرسا دعوت شدم و اتفاقا سربلند هم بیرون اومدم از این آزمون (الهی همیشه سلامت باشم). پارسالم همین اتفاق افتاد و بازم همه رو معرفت من حساب باز کردن و مشغول اموراتشون شدن (شکر خدا که یکی دلش به کمک من گرمه)

بعد از اون خواهر جون، نوبت خواهر جون دیگه ام ( مامان جوجه) هست که آخر هفته باید بره خونه جدیدش و باز این من هستم که به کمکش میشتابم...

اینم بگم که دوستم (موقشنگ) بعد از سه سال، بالاخره موفق شد از همسرش جدا بشه... فکر نمیکردم روزی برسه که بابت این اتفاق نه چندان خوشایند، بهش تبریک بگم... هنوز عکس دو نفره شون رو که روز عقد به دوستای صمیمیش داد تو کیف پولم دارم...خیلی بهش سخت گذشت این چند سال... امیدوارم روزهای خوبی در انتظارش باشه.

و در پایان باید بگم، کاشف به عمل اومده که شهریور ماه امسال کارناوال عروسی به راهه.. اونم نه یکی، نه دو تا// نه سه تا... بلکه چهارتا و البته اونم نه اقوام دور، که اتفاقا هر چهار تا عروسی مربوط به اقوام تزدیک یعنی دختر عموها و پسرعموهای محترم هست.

خدا رو شکر بابت اینهمه اتفاق خوب که در راهه اما نمی دونم عمو و زن عمو ها چه فکری کردن واقعا... آخه چهار تا عروسی تو یه ماه؟؟ من چند دست لباس باید بخرم؟؟؟ با احتساب مجلس عروسی و حنابندون و پاتحتی، تقریبا 12 دست لباس میخوام...آیا خرید اینهمه لباس کار خوبی است؟؟

اصلا من هیچی، بنده خدا باباجونم که به عنوان عموی بزرگ این تازه عروس و دومادها باید حسابی چپش پر باشه و در عرض یه ماه، پس انداز شیش ماهه اولِ امسال رو بده برای کادوی عروسی این چهار زوج خوش فکر (حتی فکرشم تن و بدن منو میلرزونه

اصلا این هیچ، بابا یکی نیست بگه چرا یهو چهارتا عروسی تو یه ماه برگزار میکنید، که آدم دلزده شه از هر چی عروسیه.. بعد از اونطرف تا چند سال، هیچ جشنی نداریم تو فامیل، یه جوری که واسه جشن عروسی پسر شاغلام (شوهر عمه ی خواهر شوهر خاله ام) و دختر مهتاج خانوم (زن داییِ عروس خاله دختر عموم) سر و دست میشکونیم (برنامه ریزی رو باید از فامیلای ما یاد گرفت).چه شهریوری بشه شهریور 94...

برم یه کم بخوابم که ساعت 8 صبح باید از خواب ناز بیدار شم و بدو بدو برم موسسه و تو جلسه معارفه مدیر جدید گروه که به جای اسطوره تشریف میارن شرکت کنم... (و باز دلم میره که برای اسطوره و خاطراتش تنگ بشه)

شایان ذکره که حقوقم هنوز به دستم نرسیده و به شدت کلافه ام. و اوضاع جیبم اونقدر وخیمه که شپش های توش یکی یکی دارن جان به جان آفرین تسلیم می کنن... هرچند قول قطعی دادن که تا آخر این هفته قراره حسابمون رو صاف کنن، اما من دیگه خیلی به قولشون دل خوش نمی کنم...

 

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

شرکت در جلسه روز چهارشنبه همانا و مواجهه با یه جلسه تمام عیار علمی که از قضا، همه باید نقطه نظراتشون رو بیان میکردن هم همان...

منم که کاملا در حالت خلسه بودم و فکر نمی کردم جزو سخنرانان جلسه باشم (اونم تو همچین جلسه ای که همه سخنرانان دارای عناوینی بودن که لازم بود برای حملش یه هیجده چرخ اجاره کنیم) تا فهمیدم نفر بعدی که باید صحبت کنه، شخص شخیص خودم هستم، سریع و در عرض پنج دقیقه نکاتی رو روی کاغذ مکتوب کردم و تو دلم تمرین می کردم که با چه جمله ای شروع کنم بهتره (اما قیافه ام خیلی خیلی خونسرد بود).

صحبتم رو شروع کردم... اما تمام مدت به این فکر می کردم که اگه اسطوره اینجا بود چقدر خیالم راحت تر بود و چه بسا احساس کردم چقدر جاش خالیه و دل همه بچه های گروه براشون تنگه. گویا به دلیل مشغله کاری زیادی که داشتن، تصمیم گرفتن از ادامه همکاری با موسسه انصراف بدن. اما حدس من چیز دیگه ایه... که امیدوارم غلط  باشه.

در پایان جلسه هم مسئول محترم امور مالی بنده رو صدا زد و صحبت از حقوق عقب افتاده ام به میان کشید و قرار شد به زودی به حساب خالی از اسکناسم مبلغی واریز بشه... اگه خدا بخواد ...

در نهایت باید بگم، تمام لذتی که از کارم و بودن در کنار گروه می برم یه طرف، اما از دست دادن فرصت مصاحبت و کسب فیض از محضر استاد بزرگوارم (اسطوره علمی) که دیگه قرار نیست هدایت گروه رو به عهده داشته باشه، خلأ بزرگیه که حس و حالی برای کار باقی نمیذاره...

خدا سایه شون رو همیشه رو سر دانشجوهاشون حفظ کنه و به همه معلم های خوب و با اخلاق این مملکت طول عمر با عزت عنایت کنه.

آمین.

 

روز معلم مبارک.


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+امروز صبح ، چشمامو که بازکردم ناخودآگاه گفتم: الحمدلله رب العالمین

انگار قرار نبوده بیدار بشم و حالا که چشمامو باز کردم باید شاکر باشم...اینکه بعد از مدتها این حس اومده بود سراغم خوشایند بود، و البته اینکه مدتهاست برای بیدار شدنم شاکر نبودم، ناراحت کننده. انگار زندگی، زنده بودن، عادی شده برام...

+ امروز یکی از همکارای موسسه تماس گرفت و گفت که چهارشنبه جلسه داریم و اسطوره علمی جان، گویا قصد قطع همکاری داره با موسسه و ...

اینکه اسطوره قرار نبود که دائمی اونجا باشه رو می دونستم، اما جو علمی و دوستانه بین بچه ها که اسطوره، ایجاد کرده بود بدون ایشون صفایی ندازه... از طرف دیگه برام سوال شده که چرا خود اسطوره در مورد جلسه روز چهارشنبه چیزی به من نگفت...چرا واقعا؟؟فردا در اولین فرصت باید باهاشون تماس بگیرم و اصل ماجرا رو جویا بشم..

+ امروز با خواهر جون و همسر محترمش، رفتم خرید و کلی وسیله خریدم برای اتاقم، اونم در شرایطی که حقوق دو ماهم عقب افتاده و حسابم تا حدودی خالیه و نمایشگاه کتاب هم در پیش.

+ خدای مهربون، عاقبت همه ما رو ختم به خیر بفرما.

 

پ.ن: منظور از امروز همون دیروز ینی 7 اردیبهشت می باشد.نیشخند

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۸ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

گاهی کتابی رو باز می کنی و بی هدف شروع می کنی به خوندن و ورق زدن و وقتی به خودت میای که عین 396 صفحه اش رو خوندی و بعضی صفحاتش با جای پای اشکهات، برای همیشه تافته جدا بافته شدن:

"..... به نظر من، خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره، بهشون رخصت میده که یه چند صباحی برن و سر و گوشی بجنبونن، چهارتا دون از زباله دون بخورن، صابون یه صیادی به تنشون بخوره، سنگ بچه ها زخمیشون کنه، سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه، که با پوست و رگ و پی شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.

اینا وقتی بر میگردن، دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جُم نمی خورن. اونایی که نرفتن ممکنه گاهی حواسشون پرتِ بیرون بشه، ولی اینایی که گَشت هاشونو بیرون زدن و اومدن، شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحب خونه است.

بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمرِ تلف شده می کشن، همچین چهار نعل می تازونن که هیشکی به گردشون نمی رسه..."

  "طوفان دیگری در راه است"- سید مهدی شجاعی



ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خدا همه ما رو به راه راست هدایت کنه و قلبمون رو از کینه و حسادت پاک کنه...

به حق بنده های خوبش...

آمین.

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱٧ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خیلیام یه مدل عجیبی تشریف دارن...

مثلا اگه دو ساعت تموم از مزایای بچه داشتن و نعمت مادر شدن بگن، تا متوجه میشن طرف نمی تونه بچه دار بشه، بلافاصله می تونن هزار تا دلیل در مضرات مادر شدن و دردسراش بیارن...

کمم نیستنا... یه نگاه دور و برتون بندازید میبینیدشون

 

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱۳ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

لحظه های سال 93 رو به پایانه...

و سال 94 کم کم داره از راه میرسه...

کاش قدر لحظه های سال 94 رو بیشتر و بهتر بدونیم...

امید که سال جدید، سالی توأم با دل خوش، سلامتی و حال خوب باشه...

 

سال نو مبارک

لبخند

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

گاهی بین آدمها فاصله ای ایجاد میشه که دلیلش برای هیچ کس مشخص نیست... حتی برای دو طرف رابطه.

و بی هیچ دلیل میذاری که رابطه به همین صورت ادامه پیدا کنه...

هر چه بادا باد...



ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()