امروز،

با همه روزهای عمر بیست و چند ساله ام فرق داشت ...

زیباترین روز ...

و در عین حال، بارونی ترین روز چشمهام ...

 

+ ممنونم خدای بزرگ، برای خنده ها و گریه های امروز ... برای همه چیز ...

 



+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 تو یه جایی میخوندم که روز دوشنبه همین هفته، یه حقیقتی برام روشن میشه. خیلی درگیرش نبودم ... تا اینکه دوشنبه رسید و ناراحت

شنیده بودم حقیقت تلخه، ولی همیشه یه تخصیص قائل بودم برای این عبارت کلی... که در مورد بنده گویا این عبارت، اساسا مطلق و عام هست و هیچ تقیید و تخصیصی هم نداره.

دارم به این فکر می‎کنم که چرا تو یه سری زمینه ها، اانقد بدشانسم؟؟ و بر عکس، چرا تو این پیش گویی، انقدر خوش شانس که دقیقا همونطوری که باید، تعبیر میشه و حال من اینجوری از این رو به اون رو میشه؟؟

+ تظاهر به خونسردی سخت ترین کار دنیاست ...

 

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٢ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ این روزهام، پر از اتفاقات در هم و بر هم و بلاتکلیفیه . امیدوارم ختم به خیر بشن و بتونم با اطمینانِ خاطر بنویسم حس و حال این ایام رو ... 

+ من جزو اون دسته آدما هستم که رضایت دارن از خودشون ... البته رضایت نسبی ... چون خیلی مونده بشم " منِ کامل و فوق العاده ام" ، اما در شرایط فعلی، از خویشتنِ خویشم راضی ام، خدا هم ازم راضی باشه نیشخند و هر وقت این احساس رضایت به اوج خودش می‎رسه، یه هدیه هم تقدیم می‎کنم به خودم.

خاطرم هست آخرین باری که این حس رضایتم، به اوج رسیده بود، کتاب "زنده باد خودم" رو به عنوان هدیه خریدم. این بار هم کتاب " نامیرا" رو با عشق تقدیم کردم به خودم.قلب

+ به شدت احساس می کنم لازمه از یه عزیزی دلجویی کنم و بهش یادآوری کنم که هنوزم که هنوزه خاطرش برام عزیزه و ممنونشم ... ولی میخوام دست پُر برم دیدنش ... با خبرهای خوب.

+ عیدتون مبارک

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

خدای مهربونم مثل همیشه چشمام به دستای پر مهر و محبت شماست ... اصلا هر طور خودت صلاح می‎دونی ... (و افوض امری الی الله)

و مثل همیشه می‎خوام کمکم کنی در برابر حکمت و مَشیّتت، صبور باشم ...

آمین .

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ حس درس خوندن کماکان از من دوری می جویه (نیشخند)

+ "من همسرش هستم" فیلمی بود دارای سَر، اما بدون تهَ.

+ موضوع جدید گفتمان فامیلی ما هم رونمایی شد بحمدلله : " درباره اِلی"  ( گویا یک دایی و خواهرزاده، همزمان دلباخته دخترخاله ما شدن و به فاصله زمانی خیلی کمی، خواستگاری کردن از دختر خاله. هرچند دختر خاله انتخاب خودش رو کرده، اما گویا این انتخاب، سرآغاز یک سری اختلافات در خانواده این دو خواستگار شدهآخ)

+ خدا عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه ... خیال باطل

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/٩/٢٢ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

در آ که در دل خســــــته تــــوان درآید بــاز      بیـــــا که در تن مُـــرده، روان درآید بــاز

   بیـا که فرقت تـو چشم من چنان در بست       کـه فتحِ بـاب وصالت مگـر گشاید باز ...

 

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/٩/٢٠ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

گاهی نگاه ها، روایت گر همه اون چیزی هستن که تو از زندگی می خوای ...

گاهی برق توی نگاه ها، نور امیدی میشن برای همیشه ات... 

و گاهی بعضی نگاه‎ها، حکم فیلم مورد علاقه آدم رو پیدا می کنن که دوس داری صد بار تماشاشون کنی ... 

اصل حرف اینکه، بعضی از نگاه‎ها رو باید قاب کرد و زد به دیوار اتاق، بس که مهربونی توشون موج می‎زنه ...

 

+ اندر مزایای نگرش مثبت :)

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/٩/۱۸ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

اونقده حالم خرابه که اگه ...

با کسی چیزی بگم از رازم

بدون اینکه خودم خواسته باشم ...

تو رو از چشم همه میندازم ...

:((((

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٩/۱٠ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

همین الان ... ینی به فاصله پست قبلی تا این یکی پست که شاید بیست دقیقه هم نشده باشه، دلم برای وبلاگ قبلی م تنگ شد . آدرس اون وبلاگ رو تنی چند از عزیزانم داشتن و اصلا یه خاطر یکی از همون عزیزان بود که تعطیلش کردم ...

آدم تو وبلاگش ممکنه از حس و حالش بگه و اتفاقا بعدا هم یادش نیاد انگیزه ثبت اون مطلب چی بوده یا اگر هم یادش باشه شاید دلش نخواد انگیزه اش رو توضیح بده به خواننده ... ولی همین عزیز مذکور، هر بار که مطالب وبلاگ ما رو می خوند، بلافاصله میپرسید: « این مطلب رو چرا نوشتی؟؟ راستشو بگو.. چی شده بود که اینو نوشتی؟؟ آیا منظورت از فلانی تو فلان پست من بودم ؟؟ » هیپنوتیزم

و همین شد که کلا قید وبلاگ قبلی رو زدم و ترجیح دادم برای خودم بنویسم و برای آنهایی که نمی پرسند " چرا این مطلب رو نوشتی ... راستشو بگو ... "

والسلام.

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/٩/٦ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

یکی نیست بگه حیف این عمر که داری با خیال پردازی های کودکانه حرومش می کنی ...

خنثی

+ این روزها تنهام ... نه مثل همیشه ... اصلا یک جور عجیبی است جنس این تنهایی اخیر ... 

 

 

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/٩/٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خدایا ... اگه ناراحت نمیشی و دعوام نمی‎کنی،

می‎تونم بپرسم چرا ؟؟؟؟

+ دلم داره کم کم می‎گیره ها ناراحت

+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٤/٩/٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

یه گوشه می نویسم تا همیشه جلوی چشمم باشه :

یه ماه پیش تو یکی از شبهای جمعه که احساسات معنوی اینجانب غلیان کرده بود، پاهای شریف عنان از کف بدادند و شب جمعه ای صاحبشونو راهی امامزاده محل نمودند ... 

رفتم داخل امامزاده و یه دل سیر دعا کردم برای همه و اومدم روبروی ضریح نشستم. سرم پایین بود و داشتم قرآن می خوندم برای اهل قبور که دیدم یه خانوم که چهره مظلومی هم داشت بالای سرم وایساده .. نگاهمو ازش دزدیدم و چشم دوختم به کتاب. انگار که مستاصل باشه، یکی دو قدم اینطرف و اونطرف رفت تا بالاخره تصمیمشو گرفت و نشست درست روبروی من و پشت به ضریح ...

همینطور سرم پایین بود که احساس کردم دو تا ضربه با انگشتش به گوشه چادرم که روی فرش بود زد ... به روم نیاوردم و بعد از چند ثانیه دیدم دوباره با دستش به گوشه چادرم زد ... دیگه مطمئن شدم ازم کمک می خواد و احتمالا خجالت می کشه شفاها منظورشو بفهمونه... منم که غرق بودم در غُلغُل احساسات معنوی، سریع کیف پولمو برداشتم و یه اسکناس از کیفم درآوردم به سمتش گرفتم ... 

یهو دیدم چشمای خانومه داره میزنه بیرون ... گفتم حتما پول رو قابل نمی دونه... خواستم اسکناس رو عوض کنم و بیشترش کنم که یهو پول رو پس زد و در حالی که معلوم بود خیلی ناراحته، گفت : « من ...پول ..... من گدا نیستم ... اینجایی که شما نشستی ، قبر پدرمه ... دارم براش فاتحه می فرستم ...»

آقا ... بعد از این جمله، اگر جویای حال ما بوده باشید، باید بگم رسما لِه شدم از خجالت ... حالا من بودم که چشمام داشت پاره میشد و نمی تونستم حرف بزنم و تازه به خودم اومدم دیدم صد تا چشم این طرف و اون طرف امامزاده، ثانیه به ثانیه این ماجرا رو دنبال می کردن و نصف بیشترشون که داشتن اشکی رو که از شدت خنده رو صورتشون بود پاک می کردن، بقیه رو هم وقتی نگاه کردم دیدم چنان به افق خیره شدن که ینی مثلا ما ندیدیم چی شده (بازم دمشون گرمنیشخند).

تا خودمو جمع و جور کردم برای عذرخواهی از این حرکت، دیدم خانومه از شدت ناراحتی و خجالت غیبش زده و دیگه همه زوم شدن رو عکس العمل من ... شاید باور نکنین ولی حس می کردم مولکولام از هم پاشیدن و هر کدوم یه جوری می خوان برن تو زمین... گمون کنم سینه خیز از امامزاده اومدم بیرون ...

از اون روز به بعد هر وقت تو تنهایی خودم یاد این جریان می افتم، دو دییقه می خندم، بعد یهو قیافه ام میره تو هم و خودمو فحش میدم واسه کاری که کردم، بعد دوباره یه خنده موزیانه میاد سراغم و نیشم تا ناکجا باز میشه ... 

لازم به ذکره که این جریان تا این ساعت فقط و فقط بین خودم و اون خانومه و اون پنجاه نفری که توی امامزاده بودن، محفوظ بود و حالا علاوه بر ما، شما هم در جریان فاجعه قرار گرفتید. 

بیاید مَحرم سوتی های هم باشیم. 

:)

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/٩/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ چند وقتی میشه که تمام قد در خدمت خانواده محترم و موسسه هستم ...یه پام خونه، یه پام موسسه، دو پای دیگه هم اجالتا کرایه کردم یکی برای بیمارستان (به جهت عمل پدر جون مهربون) و یکی برای امور معمول و گاها غیر مترقبه مثل به استقبال خاله جون رفتن و بردن مهمونای محترم به گردش و تفریح و حلاصه تهران گردی...

+ چند وقتی میشه که لای کتابها رو باز نکردم ... چند وقتی میشه که شدم آدم زندگی در زمان حال ... آدم بی خیال آینده ... بی خیال دکتری ...

 + چند وقتی میشه که دورم از عالم موسیقی ... اخبار آهنگ های جدید حتی در زمره اخبارِ یه کم جالب هم نبوده، بر خلاف عادت همیشه. تا اینکه چهارشنبه تو موسسه که بودم، یکی از همکارام ("مهربون") اومد و بی هوا هندزفریشو که وصل بود یه موبایلش داد به من و گفت: گوش کن اینو . گوش کردم و دلم رفت با آهنگ  ... حتی به روایتی، بغض راه گلویمان را هم بست ... به شدت. 

++ چند وقتی میشه که شدم چشم به راه چهارشنبه ها ... 


+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/۸/٢٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دیشب خواهر جونا و بچه هاشون مهمون خونه ما بودن ... دور هم بودیم و داشتم از یکی از عادتهای بدی که تو امر مهم "خرید" دارم حرف می زدم براشون... اونم این بود که وقتی  فکر خرید یه چیزی تو سرم می افته به هر قیمتی باید همون لحظه برم بخرمش و موقع خرید هم چونه نمی زنم و حتی پیش اومده که لازم بوده قبل از خرید یه پرس و جویی بکنم که سرم کلاه نره ولی این کارم نکردم و بازم حتی لازم بوده ببرم پس بدمش ولی نرفتم ...

این اواخر فکر خرید یه سشوار درست و حسابی افتاد تو سرم که مثل قبلی تا روشنش میکنی داغ نکنه و سیمش آب نشه ... بلافاصله هم رفتم فروشگاه و اولین سشواری که دیدم رو خریدم . بدون اینکه حتی مارک روی جعبه اش رو ببینم... تازه فردای اون روز به ذهنم رسید که اصلا مارک سشوارم چیه ...؟؟

همین مسئله رو داشتم برای خواهر جونا تعریف می کردم و اونا هم کلی بارم کردن که مگه پولت زیادی کرده و درایت اقتصادی داشته باش و غیره و ذلک ... آخر شب تو فکر حرفای خواهرای عزیزم بودم که خوابم برد و اتفاقا خوابی دیدم در همین راستا:

خلاصه اش این بود که خواب دیدم که یک عدد خواستگار معرفی شد از طرف دختر خالم... عکسشم تو گوشیش نشونم داد و نمیدونم چی شد که بله رو هم گفتم و ده دقیقه بعدشم پای سفره عقد بودیم. جالبه که اون موقع هم با هم حرف نزدیم اصلا... یه ساعت بعد از عقد بود که با خودم فکر کردم چرا با این آقایی که الان شده همسر من، اصلا صحبت نکردم و هیچی ازش نمی دونم؟؟ اصلا این کیه؟؟ هی به دلم رجوع می کردم میدیدم اصلا خوشمم نیومده ازش .. ولی چرا قبول کردم؟؟ و با این فکرا رفته رفته مطمئن میشدم که باید جدا شم ازش ...

اینکه نمی دونم این خواب بی سر و ته چی بود و من تهش چه تصمیمی گرفتم یه طرف، اینکه پروسه ازدواجم با خرید کردنم هیچ فرقی نداشت، یه طرف دیگه ... اما از دیشب که فهمیدم عادتِ خرید هول هولکی و ازدواجم رابطه تنگاتنگی با هم دارن، اصن زندگیم دگرگون شده ... تا اونجا که دیگه برای خرید چیپس و بستنی هم، اول آمار شرکت و کارخونه اش رو درمیارم و بعد میخرمش ... به امید اینکه از این طریق پروسه انتخاب همسر رو هم اصلاح کرده باشم. 

و اینگونه بود که این خواب چشمم رو علی الحساب به روی بخشی از حقایق زندگیم باز کرد. خدا به خیر بگذرونه خواب بعدی رو 

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۸/٩ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

تصور کنید یه دختربچه همدانی تو بغل مامانش داره نق می زنه و ورجه وورجه میکنه...

مامانش کلافه شده و میگه: چته بچه؟؟ چکار میکنی؟؟

بچه با همون لهجه همدانی میگه: دارم جان می کَنم.

 

+ تو این لحظه اگه بگم دارم جون میکنم دروغ نیست ... ولی از نوع آدم بزرگونه اش ...

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/٧/۱٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

چی میشه که بعضی از ماها (بخصوص خودم) حس می کنیم اگه با یه یه آدم قابل اعتماد (منظورم کسی هست که تو اون شرایط روحی که برامون پیش اومده، واجد بعضی از فاکتورهای یه آدم قابل اعتماد باشه) درد دل کنیم حالمون خوب میشه و اصلا و ابدا به عواقبی که در پی داره لحظه ای فکر نمی کنیم...

خیلی بده حرفی رو که تو یه رابطه دوستانه به کسی گفتی، بعدها بشه دستمایه اون آدم برای سر به سر گذاشتن با تو ...

درد دل داشته باشم و بمونه تو دلم و یرقان بشه بهتر از اینه که مثلا تخلیه روحی بشم ...

خدایای عزیزم ... تو با این جماعت بی جنبه دهن لق، چطوری تا می کنی ...!!!خنثی

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/٧/۱٧ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

این تصویر، گویای حال سرخوشانه "موقشنگ" و منه که قرار بود امروز بریم خونه یکی از دوستای دوره دبستانمون... که از شانس گُل گُلی ما زد و سقف wc منزل دوستمون به چکه کردن افتاد و دوست عزیز با کلی شرمندگی، عذرخواهی کرد و خواست که مهمونی هفته بعد برگزار شه و تا همین الان از طرق مختلف مِن جمله "تلگرام"، در حال عذرخواهی و هماهنگی برای تعیین روز مهونیه... 

اما از اونجایی که یه اخلاق مزخرف در من وجود داره که وقتی رفتنم به یه جایی یه بار کنسل بشه، دیگه ذوقی برای رفتن به اون مقصد ندارم، در برابر اصرار و دعوت دوستم برای مهمونی هفته آینده مقاومت نشون دادم و به هزار و یک بهانه واهی و (بعضاً) واقعی، گفتم نمیتونم بیام و از این حرفا...

البته این مهمونی نرفتنه خیلی ام بد نشد ... چون خیالم راحت بود که امروز نمیرم مهمونی، واسه همین دیشب رو رفتم منزل خواهر جونم و غروب هم با هم رفتیم خرید شال و روسری و لباسای جینگیلی و البته شال و لباس مناسب برای ماه محرم. فقط موندم چه سرّی تو این خریدِ که حال منو تا این اندازه خوب می کنه نیشخند

 

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/۱٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

گاهی آدم ترس داره ...

ترس از شروع .. ترس از "از صفر شروع کردن" ... همیشه با این ترس زندگی کردم ... حتی گاهی ترس از باختن و از نو شروع کردن، باعث شده اصلا سمت اون هدف نرَم ...

این ترس داره در من بیشتر و بیشتر میشه... اینم خوب می دونم که فرصتهای خوب زندگیم داره با این ترس از بین میره. اعتقادی به مشاوره هم ندارم اصولا ... چون این منم که باید با در نظر گرفتن شرایط خودم ، بهترین راه حل رو جلوی پام بذارم

خیلی بده که بدونی چی میخوای و وارد عمل نشی و آغازش رو هی به تأخیر بندازی ... من میخوام ... اما یه انگیزه قوی و محکم مخوام که انگار نیست ... تلاشم برای ایجاد انگیزه هم تا اینجا بی نتیجه مونده...

خدای مهربونم ... ازت دور شدم .. اینو با تمام وجود احساس میکنم... اصلا وقتی بی برنامگی تو زندگیم خیلی واضح و میرهنه، بلافاصله متوجه فاصله ام از تو میشم...

خدای خوبم ... منو از این حال بیرون بیار 

اوضاع منو سر و سامون بده ... انگیزه میخوام... 

کمکم کن...

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/٧/۱۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 + "مثل یه مرد پای حرف ایستادن" پروسه سختیه ها ... البته با یادآوری سفر تبریز، اراده اینجانب برای استقامت ورزیدن در برابر این پروسه سخت، قطعا بیشتر میشه ...

+ "هوای دو نفره" از اون هواهاست که تجربه اش نکردیم و از قضا، هر فصلی که از راه میرسه، حاوی مقادیر زیادی از این هواهاست ... سهمیه ما هم هی همینجور پشت سر هم داره ذخیره میشه ... باشد که روزی به کارمان آید. 

+ تو گوشه ای از باغ نشستی لب ایوان   من عاشق عکاسی از این زاویه هایم.

 

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/٧/۱٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

سلام ...

امروز روز مهمیه ... چون من و زندگیم شروع شدیم ...

این بیست و هشتمین بیست و چهارِم مردادیه که قراره زندگیش کنم...

صبح روز تولدم بخیر...

تولدم مبارک... 

با آرزوهای بهترین ها برای منِ عزیزم ...لبخند

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بعد از تولد بارانای عزیزم، خواهر جون چند روزِ بعد از زایمان رو خونه خودش بود و مامانم که دید خواهری اونجا راحتتره موند پیشش تا اینکه این هفته اومدن خونه ما که حال و هوای آبجی هم عوض شه... مامان میگفت آبجی یه کوچولو دچار افسردگی پس از زایمان شده ولی از اونجایی که آبجی جونم خیلی خیلی صبوره و تا حدودی هم کم حرف، فکر می کردم مامان داره اغراق می کنه.

البته کم اشتهایی آبجی و کلافه بودنش کاملا مشهود بود ولی اثری از افسردگی بر اساس علائمی که از اطرافیان دیده بودم، در خواهر جونم نبود. تا اینکه امروز قرار شد بره خونه خودش. از طرز حرف زدن آبجی با آقای همسر فهمیدم که خیلی مایل نیست بره.. اما خب... بالاخره باید می رفت...

حدودای ساعت 11 شب بود که آقای داماد و خواهر گرامیشون که دوست من هم هست، اومدن دنبال آبجی و من و دوستمم رفتیم اتاقم که یه گپ دوستانه بزنیم.. آبجی و همسرش و مامان و بابا هم تو پذیرایی بودن. بعد از یه ساعت، داماد گرامی خواهرشون رو صدا زدن که برن.. وقتی از اتاق اومدیم بیرون دیدم آبجی خیلی ساکته و هر چی سعی می کنم بخندونمش اصلا نتیجه نمیده... اما وقتی تو کوچه بدرقه شون میکردیم، دیدم آبجی مثل ابر بهار داره گریه میکنه... یه لحظه انگار قلبم آتیش گرفته باشه... دست و پامو گم کردم و رفتم کنار ماشین وایسادم و اشاره کردم شیشه رو بده پایین... باورم نمیشد این آبجی جون منه که داره گریه می کنه... به جرأت می تونم بگم تا به حال انقدر ناراحت ندیده بودمش. اما دیدم اشکاش همینجور داره میریزه... منم که در این مواقع اصلا اختیار اشکامو ندارم، شروع کردم به گریه کردن و دلداری دادنش... هر چقدر سعی می کردم آرومش کنم، فقط می گفت دلم گرفته و دست خودمم نیست.  بیچاره شوهر و خواهر شوهرش انقدر از دیدن این صحنه ناراحت شدن که اصرار میکردن مامان هم باهاشون بره یا آبجی بازم بمونه پیش ما... ولی همه می دونستیم که این کار نتیجه ای نداره و این افسردگی لعنتیه که گریبانگیر خواهر عزیزتر از جونم شده.

از وقتی رفته همینجور تو فکرشم و تو فکر بارانای عزیزم که ناراحتی مامانشو حس می کنه و این براش خوب نیست. امیدوارم آبجی با شرایط جدیدش کنار بیاد و هر چه سریعتر این افسردگی دست از سرش برداره... 

شما هم براش دعا کنید.

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 امام حسن (علیه السلام) می فرمایند: 

« هر که به حُسن انتخاب خداوند تکیه کند، جز آن وضعی را که خدا برایش برگزیده است، آرزوی داشتن وضعی دیگر نکند».

اگه با هزار تا مشاورم صحبت می کردم، اینجوری که این حدیث آرومم کرد، آروم نمی شدم.

 

پ.ن: با سپاس ویژه از وبلاگ "گندم زار من"

 

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۳٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

همیشه دوست داشتم فرصتی پیش بیاد و اوضاع زبان انگلیسیم که خیلی افت کرده بود رو سرو سامونی بدم. ولی حواسم به همه چیز بود الا تقویت این زبان مادر مرده. 

تا اینکه وقت آزمون دکتری رسید و تمام ذهنمو متمرکز کردم رو درسای تخصصی و زبان رو هم سپردم به دست تقدیر... با خودم گفتم: "تو که فقط سه ماه اونم درسای تخصصی رو خوندی.. پس دیگه نباید انتظار قبولی داشته باشی، حالا این وسط سه درصد زبان بزنی یا بیست درصد... چه فرقی میکنه...". وقتی ام رفتم سر جلسه و سوالات تخصصی رو دیدم، کلا ناامید شدم و همین حس ناامیدی باعث شد دفترچه دوم رو که گرفتم، به سوالای زبان نگاه هم نکنم... 

خلاصه آزمون تموم شد و اومدیم بیرون که ایکاش نمی اومدم... همه و همه بلااستثنا میگفتن سطح سوالای زبان فوق العاده آسون بوده و خیلی راحت میشد 20% بزنی. باز همون موقع با وجود حسرت زیادی که به خاطر نخوندن سوالات زبان خوردم، با فکر اینکه در هر حال قبول نمیشدم؛ خودمو آروم کردم.

و گذشت .. تا اینکه جوابا اومد... وقتی رتبه ام رو دیدم و درصد دروس اختصاصی رو، هم ذوق زده بدم و هم ناراحت ... که ایکاش فط 10% زبان میزدم تا رتبه من از 40 به زیر 10 میرسید... و تا اومدن جواب دعوت به مصاحبه ها فقط خودمو لعن و نفرین می کردم که چرا زبانمو زودتر از اینا تقویت نکردم.

با توجه به تعداد کم دانشگاههایی که امسال تو رشته من دانشجوی دکتری می گرفتن، تو انتخاب رشته، فقط روزانه دو تا دانشگاه رو انتخاب کردم که اتفاقا دعوت به مصاحبه شدم از طرفشون. یکی از اونا که شهر دیگه ای بود و کلا منصرف شدم از رفتن به مصاحبه اش و یکی دیگه که تهران بود و اتفاقا دوستش داشتم هم اعلام کرد که باید مدرک زبانمون رو تا شهریور ماه تحویلشون بدیم وگرنه ثبت نام کان لم یکن خواهد بود. این شد که من به خاطر نداشتن مدرک زبان جا موندم از مسیر و هدفم. 

البته این جا موندنه فقط به خاطر زبان نبود... چون یه بخش عمده اش ناشی از ضغف اعتماد به نفسم تو جواب دادن به سوالات زبانه که باعث شد حتی سراغ خوندنش هم نرم. اما از اونجایی که از یه سوراخ دو بار گزیده شدم و طاقت گزیدگی سوم رو ندارم و هدفم برام خیلی خیلی ارزش داره، به صورت جدی دنبال تقویت زبان افتادم و خودمو هل دادم تو یه کلاس زبان. در حال حاضر خوبم، از کلاسم راضی ام و در نهایت برای خودم آرزوی موفقیت دارم. 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٥ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خاطرتون هست تعریف کردم که خواهرم مهمونمون بود و اومد تو اتاق من بخوابه که نصف شبی تابلو از دیوار کنده شد و سقوط کرد و خواهر جونم از خواب پرید؟؟ و باز خاطرتون هست که گفتم احتمال میدم کودکی که در بطن داشت با این اتفاق، اولین بد و بیراههایی که میتونه بگه رو نصیب من کنه؟؟

بالاخره پس از نه ماه انتظار، این نازنین کودک، روز بیست و دوم ماه مبارک رمضان، ماه بارش رحمت الهی، به دنیا اومد و اسمش رو هم بارانا گذاشتیم. اونقدر مهربون و خنده روئه که فکر نمیکنم اون موقع که تابلو افتاد از رو دیوار، حرف بد نثار خاله اش کرده باشه لبخند

حتی احتمال میدم خندش از سر همون اتفاق باشه ( بچه با جنبه ایه)نیشخند

پ.ن:

خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت   هزار جان گرامی، فدای هر قدمت

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

هزار تا متن پیش نویس دارم ما بین مطالب وبلاگ که نه دلم میاد پاکشون کنم، نه به اشتراک می ذارمشون...

تکلیفم با خودم معلوم نیست... 

 

پ.ن:

1-خدایا زبان ما رو از کلام بیهوده و قضاوت ناصواب مصون بدار و برای اونچه که حکمتش بر ما معلوم و مشخص نیست صبر عطا کن.

2- در ایام باقیمونده از ماه مبارک رمضان و خاصه شبهای قدر از همگی التماس دعا دارم...

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بعضیا با گریه سبک میشن، من اما هر بار که اشک میریزم، میریزم... مثل برگای خشک پاییزی....

 

پ.ن: می دونم بنده هات رو میشناسی و به قدر طاقت، مبتلاشون میکنی (لا یُکلّف الله نفساً الّا وُسعَها)

 ایکاش صبورم کنی. 

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/۳/٢٩ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

حس مبهم این روزا... بالا پایین شدن حالم... همه چیز در من دنبال یه تغییر می گرده، قلبم، ذهنم، نگاهم و در مجموع اون پروسه ای که اسمش زندگیه منه... متعلق به منه و این منم که باید هدایتش کنم... با صرف نظر از جبری که وجود داره. اما انگار نه همه زندگیم، که حتی اون بخشی که باید به اختیار من باشه، دست من نیست... 

حرکت میکنم... اما نه رو به جلو، دارم دور خودم می چرخم

 

پ.ن: خودت از این سرگردونی نجاتم بده.

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۳/٢۳ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مختصر بگم: امروز بعد از ظهر به "موقشنگ" پیام دادم و ازش خواستم با هم بریم پارک سر خیابون و یه کمی قدم بزنیم... موقشنگ دعوتم کرد خونه شون، اما از اونجایی که به شدت دنبال یه محیط بیرون از خونه بودم برای حرف زدن، دعوتش رو رد کردم و اصرار کردم بریم پارک.

همدیگه رو که دیدیم قیافه هامون داد میزد که جفتمون نافرمیم و خیلی همدیگه رو لازم داریم برای درد دل. تو مسیر پارک، اون صحبت می‎کرد و من گوش میدادم، ادامه صحبتا موند برای بعد از انتخاب نیمکت. یه گوشه دنج زیر درختای کاج پیدا کردیم و نشستیم.

تازه شروع کرده بودیم به صحبت که مامان و زن داداش مو‎قشنگ هم اومدن پارک و به ما ملحق شدن. با دیدنشون، حرفام رو لبم خشکید. موقشنگ کاملا متوجه حال من شد و بنده خدا به هر بهونه ای سعی کرد لااقل لبخند همیشگیو رو لبام بیاره. اما نشد که نشد. بعد از نیم ساعت، مامان موقشنگ خداحافظی کرد و رفت، اما زن داداشش موند که با ما برگرده خونه. ایشونم که سنگینی جو رو کاملا احساس میکرد، به بهانه قدم زدن با دختر کوچولوش، خواست از ما جدا شه که دید خاله جونش ( که گویا در حال پیاده روی توی پارک بوده) بدو بدو دارن میان به سمت ما و دیگه نه خودش تونست بره و نه خاله جونشون دل از ما می‎کَند.

و اینگونه شد که متوجه شدم پارک سر خیابون اصلا و ابدا جای مناسبی برای قرار ملاقات‎های دونفره نیست. 

 

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دارم عادت می کنم وقتی رو براه نیستم و میخوام حالمو توصیف کنم، سرمو با خوندن وبلاگ دوستام گرم کنم، شاید می خوام فرار کنم از ثبتشون... شاید میخوام این حالمو، این روزمو از یاد ببرم... 

روزها و اتفاقاتی که ثبت کردنشون، چیزی جز یادآوری حال بدم به همراه نداره...

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

دلم گرفت... وقتی پیامکی که برام ارسال شده بود رو خوندم و با خبر فوت پدر دوستم مواجه شدم...

کاش می تونستم کنارش باشم... 

از خدا میخوام خودش تسلی بخش قلب داغدیده فرزانه عزیزم باشه.

 

پ.ن: نه دنبال یه تسکینم.. نه فکر کندن از این درد .... تو دنیا با یه دردایی، فقط باید مدارا کرد ...

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خیلی وقتا شده که تصمیم گرفتم هیچ کس رو در جریان تصمیمات و برنامه هام نذارم...

اما این اعتقاد مسخره ام به مشورت گرفتن از این و اون نمیذاره کاری از پیش ببرم و این اشتباهو برای هزارمین بار تکرار کردم... نکته ای که برام عجیبه اینه که وقتی از اون شخصی که ازش مشورت میگرفتم، میخواستم که حرفمون بین خودمون بمونه، لااقل دو روزی مقاومت میکرد و بعد از دو روز همه چی علنی میشد.. اما تو این مورد آخری، مشاور ارجمند، فقط دو ساعت دووم آورد و اون چیزی که نباید میگفت رو جار زد و سوء تفاهمی به وجود اومد بین من و یکی از عزیزانم که اصلا انتظارش رو نداشتم... 

از بعد از ظهر تا الان تو شوک حرفایی که شنیدم هستم.. تو شوک اینم که چطور یه قضیه بی اهمیت انقدر حاشیه ساز شد و اینکه چطور میتونم فراموش کنم این جریان رو... 

آخ که آدما چقدر راحت، دیوار اعتماد رو فرو میریزن... 

در مورد امروز چی تصور میکردم و چی شد....!!!

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۳٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بالاخره این صفحه باز شد و فرصتی دست داد تا هم پیگیر احوال دوستان بلاگِر باشم و هم شرح احوالات خودم رو به سمع و نظر همین دوستان برسونم... هر چند کسی جویای احوال ما نباشه

جونم براتون بگه که هفته قبل، یکی از خواهر جونام (که قراره به زودی مامان بشه) اثاث کشی داشت؛ البت دقیقشو نمی دونم ... شایدم باید بگم اسباب کشی داشت (بالاخره یکیشو قبول کنید از ما). نه که همه سرشون شلوغ بود و تنها کسی که در این مواقع معرفتش زبون زد خانواده اس من هستم، لذا برای شرکت در این امر خطیر و جان فرسا دعوت شدم و اتفاقا سربلند هم بیرون اومدم از این آزمون (الهی همیشه سلامت باشم). پارسالم همین اتفاق افتاد و بازم همه رو معرفت من حساب باز کردن و مشغول اموراتشون شدن (شکر خدا که یکی دلش به کمک من گرمه)

بعد از اون خواهر جون، نوبت خواهر جون دیگه ام ( مامان جوجه) هست که آخر هفته باید بره خونه جدیدش و باز این من هستم که به کمکش میشتابم...

اینم بگم که دوستم (موقشنگ) بعد از سه سال، بالاخره موفق شد از همسرش جدا بشه... فکر نمیکردم روزی برسه که بابت این اتفاق نه چندان خوشایند، بهش تبریک بگم... هنوز عکس دو نفره شون رو که روز عقد به دوستای صمیمیش داد تو کیف پولم دارم...خیلی بهش سخت گذشت این چند سال... امیدوارم روزهای خوبی در انتظارش باشه.

و در پایان باید بگم، کاشف به عمل اومده که شهریور ماه امسال کارناوال عروسی به راهه.. اونم نه یکی، نه دو تا// نه سه تا... بلکه چهارتا و البته اونم نه اقوام دور، که اتفاقا هر چهار تا عروسی مربوط به اقوام تزدیک یعنی دختر عموها و پسرعموهای محترم هست.

خدا رو شکر بابت اینهمه اتفاق خوب که در راهه اما نمی دونم عمو و زن عمو ها چه فکری کردن واقعا... آخه چهار تا عروسی تو یه ماه؟؟ من چند دست لباس باید بخرم؟؟؟ با احتساب مجلس عروسی و حنابندون و پاتحتی، تقریبا 12 دست لباس میخوام...آیا خرید اینهمه لباس کار خوبی است؟؟

اصلا من هیچی، بنده خدا باباجونم که به عنوان عموی بزرگ این تازه عروس و دومادها باید حسابی چپش پر باشه و در عرض یه ماه، پس انداز شیش ماهه اولِ امسال رو بده برای کادوی عروسی این چهار زوج خوش فکر (حتی فکرشم تن و بدن منو میلرزونه

اصلا این هیچ، بابا یکی نیست بگه چرا یهو چهارتا عروسی تو یه ماه برگزار میکنید، که آدم دلزده شه از هر چی عروسیه.. بعد از اونطرف تا چند سال، هیچ جشنی نداریم تو فامیل، یه جوری که واسه جشن عروسی پسر شاغلام (شوهر عمه ی خواهر شوهر خاله ام) و دختر مهتاج خانوم (زن داییِ عروس خاله دختر عموم) سر و دست میشکونیم (برنامه ریزی رو باید از فامیلای ما یاد گرفت).چه شهریوری بشه شهریور 94...

برم یه کم بخوابم که ساعت 8 صبح باید از خواب ناز بیدار شم و بدو بدو برم موسسه و تو جلسه معارفه مدیر جدید گروه که به جای اسطوره تشریف میارن شرکت کنم... (و باز دلم میره که برای اسطوره و خاطراتش تنگ بشه)

شایان ذکره که حقوقم هنوز به دستم نرسیده و به شدت کلافه ام. و اوضاع جیبم اونقدر وخیمه که شپش های توش یکی یکی دارن جان به جان آفرین تسلیم می کنن... هرچند قول قطعی دادن که تا آخر این هفته قراره حسابمون رو صاف کنن، اما من دیگه خیلی به قولشون دل خوش نمی کنم...

 

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

شرکت در جلسه روز چهارشنبه همانا و مواجهه با یه جلسه تمام عیار علمی که از قضا، همه باید نقطه نظراتشون رو بیان میکردن هم همان...

منم که کاملا در حالت خلسه بودم و فکر نمی کردم جزو سخنرانان جلسه باشم (اونم تو همچین جلسه ای که همه سخنرانان دارای عناوینی بودن که لازم بود برای حملش یه هیجده چرخ اجاره کنیم) تا فهمیدم نفر بعدی که باید صحبت کنه، شخص شخیص خودم هستم، سریع و در عرض پنج دقیقه نکاتی رو روی کاغذ مکتوب کردم و تو دلم تمرین می کردم که با چه جمله ای شروع کنم بهتره (اما قیافه ام خیلی خیلی خونسرد بود).

صحبتم رو شروع کردم... اما تمام مدت به این فکر می کردم که اگه اسطوره اینجا بود چقدر خیالم راحت تر بود و چه بسا احساس کردم چقدر جاش خالیه و دل همه بچه های گروه براشون تنگه. گویا به دلیل مشغله کاری زیادی که داشتن، تصمیم گرفتن از ادامه همکاری با موسسه انصراف بدن. اما حدس من چیز دیگه ایه... که امیدوارم غلط  باشه.

در پایان جلسه هم مسئول محترم امور مالی بنده رو صدا زد و صحبت از حقوق عقب افتاده ام به میان کشید و قرار شد به زودی به حساب خالی از اسکناسم مبلغی واریز بشه... اگه خدا بخواد ...

در نهایت باید بگم، تمام لذتی که از کارم و بودن در کنار گروه می برم یه طرف، اما از دست دادن فرصت مصاحبت و کسب فیض از محضر استاد بزرگوارم (اسطوره علمی) که دیگه قرار نیست هدایت گروه رو به عهده داشته باشه، خلأ بزرگیه که حس و حالی برای کار باقی نمیذاره...

خدا سایه شون رو همیشه رو سر دانشجوهاشون حفظ کنه و به همه معلم های خوب و با اخلاق این مملکت طول عمر با عزت عنایت کنه.

آمین.

 

روز معلم مبارک.


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه ۱۳٩٤/٢/۱۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+امروز صبح ، چشمامو که بازکردم ناخودآگاه گفتم: الحمدلله رب العالمین

انگار قرار نبوده بیدار بشم و حالا که چشمامو باز کردم باید شاکر باشم...اینکه بعد از مدتها این حس اومده بود سراغم خوشایند بود، و البته اینکه مدتهاست برای بیدار شدنم شاکر نبودم، ناراحت کننده. انگار زندگی، زنده بودن، عادی شده برام...

+ امروز یکی از همکارای موسسه تماس گرفت و گفت که چهارشنبه جلسه داریم و اسطوره علمی جان، گویا قصد قطع همکاری داره با موسسه و ...

اینکه اسطوره قرار نبود که دائمی اونجا باشه رو می دونستم، اما جو علمی و دوستانه بین بچه ها که اسطوره، ایجاد کرده بود بدون ایشون صفایی ندازه... از طرف دیگه برام سوال شده که چرا خود اسطوره در مورد جلسه روز چهارشنبه چیزی به من نگفت...چرا واقعا؟؟فردا در اولین فرصت باید باهاشون تماس بگیرم و اصل ماجرا رو جویا بشم..

+ امروز با خواهر جون و همسر محترمش، رفتم خرید و کلی وسیله خریدم برای اتاقم، اونم در شرایطی که حقوق دو ماهم عقب افتاده و حسابم تا حدودی خالیه و نمایشگاه کتاب هم در پیش.

+ خدای مهربون، عاقبت همه ما رو ختم به خیر بفرما.

 

پ.ن: منظور از امروز همون دیروز ینی 7 اردیبهشت می باشد.نیشخند

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۸ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

گاهی کتابی رو باز می کنی و بی هدف شروع می کنی به خوندن و ورق زدن و وقتی به خودت میای که عین 396 صفحه اش رو خوندی و بعضی صفحاتش با جای پای اشکهات، برای همیشه تافته جدا بافته شدن:

"..... به نظر من، خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره، بهشون رخصت میده که یه چند صباحی برن و سر و گوشی بجنبونن، چهارتا دون از زباله دون بخورن، صابون یه صیادی به تنشون بخوره، سنگ بچه ها زخمیشون کنه، سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه، که با پوست و رگ و پی شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.

اینا وقتی بر میگردن، دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جُم نمی خورن. اونایی که نرفتن ممکنه گاهی حواسشون پرتِ بیرون بشه، ولی اینایی که گَشت هاشونو بیرون زدن و اومدن، شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحب خونه است.

بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمرِ تلف شده می کشن، همچین چهار نعل می تازونن که هیشکی به گردشون نمی رسه..."

  "طوفان دیگری در راه است"- سید مهدی شجاعی



ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خدا همه ما رو به راه راست هدایت کنه و قلبمون رو از کینه و حسادت پاک کنه...

به حق بنده های خوبش...

آمین.

 

ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٧ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خیلیام یه مدل عجیبی تشریف دارن...

مثلا اگه دو ساعت تموم از مزایای بچه داشتن و نعمت مادر شدن بگن، تا متوجه میشن طرف نمی تونه بچه دار بشه، بلافاصله می تونن هزار تا دلیل در مضرات مادر شدن و دردسراش بیارن...

کمم نیستنا... یه نگاه دور و برتون بندازید میبینیدشون

 

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/۱۳ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

لحظه های سال 93 رو به پایانه...

و سال 94 کم کم داره از راه میرسه...

کاش قدر لحظه های سال 94 رو بیشتر و بهتر بدونیم...

امید که سال جدید، سالی توأم با دل خوش، سلامتی و حال خوب باشه...

 

سال نو مبارک

لبخند

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۱/۱ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

گاهی بین آدمها فاصله ای ایجاد میشه که دلیلش برای هیچ کس مشخص نیست... حتی برای دو طرف رابطه.

و بی هیچ دلیل میذاری که رابطه به همین صورت ادامه پیدا کنه...

هر چه بادا باد...



ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()