مکالمه خواهرزاده ۵ ساله من با مامانش:

+مامان، من امروز قلبم شکسته.

+چرا عزیزم؟ کی قلبت رو شکونده؟ 

+ داشتیم میومدیم خونه مامان جون، تو صندلی عقب که خوابید بودم، ماشین هی بالا پایین شد، واسه همین این قلب من شکسته.. می دونم.

 

عاششششششقتم من.قلب

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٢ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

امروز حوالی ظهر بود که گوشیم زنگ خورد... 

از وقتی میرم سر کار جدید، تقریبا هفت هشت ماهی میشه که اسطوره علمی عزیزم رو ندیدم و حتی یه تماس هم باهاش نگرفتم که لااقل بگم تلفنی حالش رو پرسیدم... البته نه از روی بی معرفتی که خدا شاهده هر روز یادش میکنم و هر جا صحبتش باشه از ارادتی که بهش دارم میگم... ولی سرم واقعا شلوغ بود این چند ماه... تایمی که از ۹ صبح تا ۷ بعد از ظهر داشتم و مناسب بود برای تماس، همش سر کار بودم و نمیشد تو موقعیت مناسبی صحبت کنم. تقریبا هر روز قصد داشتم به اسطوره زنگ بزنم و همه اینا رو توضیح بدم که نذاره به حساب بی معرفتی و ... .ولی نشد که نشد...

تا اینکه امروز گوشی همراهم زنگ خورد. باورم نمیشد اسطوره است که تماس گرفته... تا لحظه ای که گوشی رو جواب بدم، خدا خدا میکردم زمین دهن باز کنه و برم توش از فرط خجالت...

جواب دادم ولی... با صدای مهربون و همیشگیش شروع کرد به احوال پرسی... انگار نه انگار این شاگرد بی معرفت هشت ماهه یه حالی از استادش نپرسیده...استادی که خیلی حق به گردنش داره...

خیلی عذرخواهی کردم و توضیح دادم چرا این مدت کم پیدا بودم و ...ولی اسطوره در کمال متانت و وقار گفت شرایط رو کاملا درک میکنه و اصلا نباید خودم رو بابت این مساله سرزنش کنم...

بعدم جویای برنامه ها و کارم شد و از من دعوت کرد تو همایشی که هفته آینده برگزار میشه شرکت کنم تا هم دیداری تازه بشه و هم کتابی رو که برام تهیه کرده به دستم برسونه.

آخه من در مقابل اینهمه بزرگواری چی دارم بگم... خدا یکی از بهترین بنده هاش رو در کسوت معلم سر راهم قرار داده و این برای من اتفاق قشنگیه... 

قول میدم آدم باشم و قدر بدونم حضورش رو در زندگیم... آخرین بارم بود که اینهمه بی خبر موندم ازش... آخه سر من از سر اسطوره شلوغ تر نیست که...

قول دادم و پای قولم می مونم حتما...

خدا جون، در پناه خودت حفظش کن.

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/۸/٢۱ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ انقدر این روزا سرم شلوغ بوده و امتحان پشت امتحان ... که اگه دو روز پشت سر هم که برمیگردم خونه، بشینم و تلوزیون تماشا کنم، حالت پوچی بهم دست میده... هی دنبال اینم که سرم یه جور درست و درمونی گرم باشه... نه این مدلی. 

+ این بند نوشته شد... ولی به دلیل همون وسواس کذایی، پاک نمودیمش...)

+ یکی از همکارا یه مدت رفته تو یه فاز ناشناخته ای... معلوم نیست چه حالیه... یه وقت لَه ماست... یه وقت علیه ما. هرچند حدس میزنم این حالش گره خورده با مشکل خانوادگی که از صمیم قلبم آرزو میکنم مشکلش رفع بشه...

+ احترام به بزرگتر مهمتره یا دلجویی از کودک... البته شاید این شکل طرح مساله درست نباشه. چون فروض مختلفی میاد تو ذهن آدم... ولی برای شخص من، احترام به بزرگتر در اولویته... ینی در صورت دَوَران امر بین محذورِین(به عبارت خودمونی لای منگنه گیر کردن)، من به بزرگترم احترام میذارم.. بعدم دل بچه رو هم با یه شکلات به دست میارم. البته حل این مساله به همین راحتیا نیستا... قضیه ای که مد نظر منه واقعا پیچیده اس... ولی چون حوصله نوشتنش رو ندارم به همین، اکتفا میکنم...

دیگه خواب داره بر من مستولی میشه و دارم آسمون ریسمون میبافم...

فعلا شب همگی بخیر...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۸/٢٠ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

همیشه سعی کردم به خودم بقبولونم که روزهای بارونی رو دوست دارم. ولی الان باید اعتراف کنم از همون بچگی از روزهای بارونی متنفر بودم... بخصوص امروز که ترافیک مزخرفی رو ایجاد کرد و من از سرویس اداره جا موندم... 

از ماشینهای تک سرنشینی که همدست بارون شدن و ترافیک رو به اوج خودش رسوندن هم شاکی ام.

ناراحت

تهران جای موندن نیست...

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٦ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

انقدر بدم میاد از این وسواسم تو نوشتن ... هر وقت میام راحت و بی حاشیه بنویسم، هزار تا اما و اگر میاد تو ذهنم. 

خواستم بنویسم چرا انقدر راحت ته دل یه آدم رو خالی میکنن بعضیا...

این بعضیا که میگم آدمهای کم اهمیت دور و اطراف نیستن که حرفاشون رو از این گوش بشنوم و از گوش دیگه در کنم... سخت میشه گاهی شنیدن و هضم کردن شنیده ها. 

فعلا که کر و کور شدم تو مسیری که دارم طی میکنم... حتی گاهی فکر میکنم تو بعضی مسائل، خودم رو تو کما فرو بردم تا ذهنم رو دچارشون نکنم.

اما قلبم رو نمیتونم متوقف کنم از تپیدن... نمیتونم نذارم که نسوزه... 

نمیتونم... نمیشه...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٢ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+_ خدای خوب... من اگه امروز این مدلی ضایع نمی شدم چی میشد؟ واقعا لازم بود؟

+ جلوی عابر بانک بودم که موقشنگ زنگ زد و گفت تو خیابون (جلوی ایستگاه اتوبوس) منتظرمه که مسیر خونه رو با هم بریم. بعد از دوره دبیرستان دیگه مسیر هر روزه مشترکی نداشتیم. تا این اواخر که موقشنگ هم به جمع زنان شاغل تهران سیتی اضافه شد و حالا موقع برگشت به خونه، از یه جایی به بعد هم مسیریم. هر دو تامون خیلی خسته ایم... گاهی اون بیشتر و من کمتر و گاهی برعکس.

امروز نوبت من بود... دوست ندارم خسته به نظر برسم، اما تلاش آدما همیشه هم جواب نمیده و وقتی یکی مثل موقشنگ که به اندازه خودم رو من شناخت داره، میگه انگار خیلی تحت فشاری! راهی به جز تایید ندارم.

البته حرف خدای یکی یدونه مهربون هم انگیزه بزرگیه برای سر پا ایستادن و ادامه دادن: «ان مع العسر یسری، فان مع العسر یسری»

+ دارم به این فکر میکنم سال بعد تو همین روزا کجام و چی کار میکنم... 

انشالله که خیر است...

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۸/٦ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()