فکر میکردم نسل مامانایی که تو تاکسی از دخترا خواستگاری میکنن منقرض شده ... که از قضا زد و امروز با یکی از اون مامانا روبرو شدم.

مشکل عمده من با این قبیل مامانا اینه که واقعا می مونم در جواب این سوالشون که آیا قصد ازدواج داری یا نه؟ چه عکس العملی باید نشون بدم ... آیا تو همچین موقعیتی باید بگم بله، من قصد ازدواج دارم... اونم تو تاکسی؟ :) یا مثلا باید نقش یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو بازی کنم و به زور گونه های سرخ شده و پیشونی خیس از عرق شرم رو به نمایش بذارم براشون😄 ؟

نه .. واقعا تاکسی جای سوال و جوابه این مدلیه؟

البته من یه سکوت همراه با خنده از سر تعجب تحویل این خانوم دادم و ایشون به تصور اینکه من از سر حجب و حیا جواب ندادم اصرار کردن شماره تماسم رو بدم. 

که البته اینجای قضیه رو هم با دادن شماره قبلیم که الان سیم کارتش زیر فرش در حال خاک خوردنه، ختم به خیرش کردم. 

خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنه.

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دلم میخواست تلگرام و امثالش نبودن تا مثل قبل دلتنگی هامو، خنده ها و شادی هامو و خلاصه همه احساسات دور و نزدیکم رو اینجا خالی میکردم...

این دلتنگیها امروز خلاصه میشن تو یه بیت شعر یا یه جمله کوتاه و فرستاده میشن تو گروههایی که پر از همین جملاته به رسم عادت ... بدون اینکه کسی بفهمه همون یه جمله نقش فریاد فرو خورده ارسال کننده اش رو بازی میکنه...

شاید مثل قبل اینجا نیستم، اما دلم همیشه اینجاست، حتی بیشتر از اینجا، دلم پیش نوشته های«نگار»، «بانو»، «عمه جون»، پیش خاطرات «مه سو و مستر اچ»، پیش «روزهای روزمرگی» و«از این قبیل» و ... مونده‌.... هرچند مثل قدیم نمینویسن بعضیاشون، انگار اسباب کشی کرده باشن و بی خبر رفته باشن.

خلاصه اینکه دلم برای اینجا و همسایه هاش تنگ شده. 

حتی اگه همسایه ها هم به رسم آپارتمان نشینهای امروز، خبری از صاحب این خونه نگیرن.

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۸ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

کاش برای یک بار هم که شده آسمان به زمین بیاید... بفهمد حال این زمینیِ دلخسته ی دلمُرده را ... و کاش فقط برای یک بار از زمین به آسمان ببارد، خدا را چه دیدی ... شاید این دل آرام بگیرد...

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٥/٤/۱۳ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()