همین الان ... ینی به فاصله پست قبلی تا این یکی پست که شاید بیست دقیقه هم نشده باشه، دلم برای وبلاگ قبلی م تنگ شد . آدرس اون وبلاگ رو تنی چند از عزیزانم داشتن و اصلا یه خاطر یکی از همون عزیزان بود که تعطیلش کردم ...

آدم تو وبلاگش ممکنه از حس و حالش بگه و اتفاقا بعدا هم یادش نیاد انگیزه ثبت اون مطلب چی بوده یا اگر هم یادش باشه شاید دلش نخواد انگیزه اش رو توضیح بده به خواننده ... ولی همین عزیز مذکور، هر بار که مطالب وبلاگ ما رو می خوند، بلافاصله میپرسید: « این مطلب رو چرا نوشتی؟؟ راستشو بگو.. چی شده بود که اینو نوشتی؟؟ آیا منظورت از فلانی تو فلان پست من بودم ؟؟ » هیپنوتیزم

و همین شد که کلا قید وبلاگ قبلی رو زدم و ترجیح دادم برای خودم بنویسم و برای آنهایی که نمی پرسند " چرا این مطلب رو نوشتی ... راستشو بگو ... "

والسلام.

+ تاريخ ۱۳٩٤/٩/٦ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

یکی نیست بگه حیف این عمر که داری با خیال پردازی های کودکانه حرومش می کنی ...

خنثی

+ این روزها تنهام ... نه مثل همیشه ... اصلا یک جور عجیبی است جنس این تنهایی اخیر ... 

 

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/٩/٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خدایا ... اگه ناراحت نمیشی و دعوام نمی‎کنی،

می‎تونم بپرسم چرا ؟؟؟؟

+ دلم داره کم کم می‎گیره ها ناراحت

+ تاريخ ۱۳٩٤/٩/٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

یه گوشه می نویسم تا همیشه جلوی چشمم باشه :

یه ماه پیش تو یکی از شبهای جمعه که احساسات معنوی اینجانب غلیان کرده بود، پاهای شریف عنان از کف بدادند و شب جمعه ای صاحبشونو راهی امامزاده محل نمودند ... 

رفتم داخل امامزاده و یه دل سیر دعا کردم برای همه و اومدم روبروی ضریح نشستم. سرم پایین بود و داشتم قرآن می خوندم برای اهل قبور که دیدم یه خانوم که چهره مظلومی هم داشت بالای سرم وایساده .. نگاهمو ازش دزدیدم و چشم دوختم به کتاب. انگار که مستاصل باشه، یکی دو قدم اینطرف و اونطرف رفت تا بالاخره تصمیمشو گرفت و نشست درست روبروی من و پشت به ضریح ...

همینطور سرم پایین بود که احساس کردم دو تا ضربه با انگشتش به گوشه چادرم که روی فرش بود زد ... به روم نیاوردم و بعد از چند ثانیه دیدم دوباره با دستش به گوشه چادرم زد ... دیگه مطمئن شدم ازم کمک می خواد و احتمالا خجالت می کشه شفاها منظورشو بفهمونه... منم که غرق بودم در غُلغُل احساسات معنوی، سریع کیف پولمو برداشتم و یه اسکناس از کیفم درآوردم به سمتش گرفتم ... 

یهو دیدم چشمای خانومه داره میزنه بیرون ... گفتم حتما پول رو قابل نمی دونه... خواستم اسکناس رو عوض کنم و بیشترش کنم که یهو پول رو پس زد و در حالی که معلوم بود خیلی ناراحته، گفت : « من ...پول ..... من گدا نیستم ... اینجایی که شما نشستی ، قبر پدرمه ... دارم براش فاتحه می فرستم ...»

آقا ... بعد از این جمله، اگر جویای حال ما بوده باشید، باید بگم رسما لِه شدم از خجالت ... حالا من بودم که چشمام داشت پاره میشد و نمی تونستم حرف بزنم و تازه به خودم اومدم دیدم صد تا چشم این طرف و اون طرف امامزاده، ثانیه به ثانیه این ماجرا رو دنبال می کردن و نصف بیشترشون که داشتن اشکی رو که از شدت خنده رو صورتشون بود پاک می کردن، بقیه رو هم وقتی نگاه کردم دیدم چنان به افق خیره شدن که ینی مثلا ما ندیدیم چی شده (بازم دمشون گرمنیشخند).

تا خودمو جمع و جور کردم برای عذرخواهی از این حرکت، دیدم خانومه از شدت ناراحتی و خجالت غیبش زده و دیگه همه زوم شدن رو عکس العمل من ... شاید باور نکنین ولی حس می کردم مولکولام از هم پاشیدن و هر کدوم یه جوری می خوان برن تو زمین... گمون کنم سینه خیز از امامزاده اومدم بیرون ...

از اون روز به بعد هر وقت تو تنهایی خودم یاد این جریان می افتم، دو دییقه می خندم، بعد یهو قیافه ام میره تو هم و خودمو فحش میدم واسه کاری که کردم، بعد دوباره یه خنده موزیانه میاد سراغم و نیشم تا ناکجا باز میشه ... 

لازم به ذکره که این جریان تا این ساعت فقط و فقط بین خودم و اون خانومه و اون پنجاه نفری که توی امامزاده بودن، محفوظ بود و حالا علاوه بر ما، شما هم در جریان فاجعه قرار گرفتید. 

بیاید مَحرم سوتی های هم باشیم. 

:)

+ تاريخ ۱۳٩٤/٩/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()