دیشب خواهر جونا و بچه هاشون مهمون خونه ما بودن ... دور هم بودیم و داشتم از یکی از عادتهای بدی که تو امر مهم "خرید" دارم حرف می زدم براشون... اونم این بود که وقتی  فکر خرید یه چیزی تو سرم می افته به هر قیمتی باید همون لحظه برم بخرمش و موقع خرید هم چونه نمی زنم و حتی پیش اومده که لازم بوده قبل از خرید یه پرس و جویی بکنم که سرم کلاه نره ولی این کارم نکردم و بازم حتی لازم بوده ببرم پس بدمش ولی نرفتم ...

این اواخر فکر خرید یه سشوار درست و حسابی افتاد تو سرم که مثل قبلی تا روشنش میکنی داغ نکنه و سیمش آب نشه ... بلافاصله هم رفتم فروشگاه و اولین سشواری که دیدم رو خریدم . بدون اینکه حتی مارک روی جعبه اش رو ببینم... تازه فردای اون روز به ذهنم رسید که اصلا مارک سشوارم چیه ...؟؟

همین مسئله رو داشتم برای خواهر جونا تعریف می کردم و اونا هم کلی بارم کردن که مگه پولت زیادی کرده و درایت اقتصادی داشته باش و غیره و ذلک ... آخر شب تو فکر حرفای خواهرای عزیزم بودم که خوابم برد و اتفاقا خوابی دیدم در همین راستا:

خلاصه اش این بود که خواب دیدم که یک عدد خواستگار معرفی شد از طرف دختر خالم... عکسشم تو گوشیش نشونم داد و نمیدونم چی شد که بله رو هم گفتم و ده دقیقه بعدشم پای سفره عقد بودیم. جالبه که اون موقع هم با هم حرف نزدیم اصلا... یه ساعت بعد از عقد بود که با خودم فکر کردم چرا با این آقایی که الان شده همسر من، اصلا صحبت نکردم و هیچی ازش نمی دونم؟؟ اصلا این کیه؟؟ هی به دلم رجوع می کردم میدیدم اصلا خوشمم نیومده ازش .. ولی چرا قبول کردم؟؟ و با این فکرا رفته رفته مطمئن میشدم که باید جدا شم ازش ...

اینکه نمی دونم این خواب بی سر و ته چی بود و من تهش چه تصمیمی گرفتم یه طرف، اینکه پروسه ازدواجم با خرید کردنم هیچ فرقی نداشت، یه طرف دیگه ... اما از دیشب که فهمیدم عادتِ خرید هول هولکی و ازدواجم رابطه تنگاتنگی با هم دارن، اصن زندگیم دگرگون شده ... تا اونجا که دیگه برای خرید چیپس و بستنی هم، اول آمار شرکت و کارخونه اش رو درمیارم و بعد میخرمش ... به امید اینکه از این طریق پروسه انتخاب همسر رو هم اصلاح کرده باشم. 

و اینگونه بود که این خواب چشمم رو علی الحساب به روی بخشی از حقایق زندگیم باز کرد. خدا به خیر بگذرونه خواب بعدی رو 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۸/٩ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()