گاهی آدم ترس داره ...

ترس از شروع .. ترس از "از صفر شروع کردن" ... همیشه با این ترس زندگی کردم ... حتی گاهی ترس از باختن و از نو شروع کردن، باعث شده اصلا سمت اون هدف نرَم ...

این ترس داره در من بیشتر و بیشتر میشه... اینم خوب می دونم که فرصتهای خوب زندگیم داره با این ترس از بین میره. اعتقادی به مشاوره هم ندارم اصولا ... چون این منم که باید با در نظر گرفتن شرایط خودم ، بهترین راه حل رو جلوی پام بذارم

خیلی بده که بدونی چی میخوای و وارد عمل نشی و آغازش رو هی به تأخیر بندازی ... من میخوام ... اما یه انگیزه قوی و محکم مخوام که انگار نیست ... تلاشم برای ایجاد انگیزه هم تا اینجا بی نتیجه مونده...

خدای مهربونم ... ازت دور شدم .. اینو با تمام وجود احساس میکنم... اصلا وقتی بی برنامگی تو زندگیم خیلی واضح و میرهنه، بلافاصله متوجه فاصله ام از تو میشم...

خدای خوبم ... منو از این حال بیرون بیار 

اوضاع منو سر و سامون بده ... انگیزه میخوام... 

کمکم کن...

+ تاريخ ۱۳٩٤/٧/۱۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 + "مثل یه مرد پای حرف ایستادن" پروسه سختیه ها ... البته با یادآوری سفر تبریز، اراده اینجانب برای استقامت ورزیدن در برابر این پروسه سخت، قطعا بیشتر میشه ...

+ "هوای دو نفره" از اون هواهاست که تجربه اش نکردیم و از قضا، هر فصلی که از راه میرسه، حاوی مقادیر زیادی از این هواهاست ... سهمیه ما هم هی همینجور پشت سر هم داره ذخیره میشه ... باشد که روزی به کارمان آید. 

+ تو گوشه ای از باغ نشستی لب ایوان   من عاشق عکاسی از این زاویه هایم.

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/٧/۱٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()