تصور کنید یه دختربچه همدانی تو بغل مامانش داره نق می زنه و ورجه وورجه میکنه...

مامانش کلافه شده و میگه: چته بچه؟؟ چکار میکنی؟؟

بچه با همون لهجه همدانی میگه: دارم جان می کَنم.

 

+ تو این لحظه اگه بگم دارم جون میکنم دروغ نیست ... ولی از نوع آدم بزرگونه اش ...

+ تاريخ ۱۳٩٤/٧/۱٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

چی میشه که بعضی از ماها (بخصوص خودم) حس می کنیم اگه با یه یه آدم قابل اعتماد (منظورم کسی هست که تو اون شرایط روحی که برامون پیش اومده، واجد بعضی از فاکتورهای یه آدم قابل اعتماد باشه) درد دل کنیم حالمون خوب میشه و اصلا و ابدا به عواقبی که در پی داره لحظه ای فکر نمی کنیم...

خیلی بده حرفی رو که تو یه رابطه دوستانه به کسی گفتی، بعدها بشه دستمایه اون آدم برای سر به سر گذاشتن با تو ...

درد دل داشته باشم و بمونه تو دلم و یرقان بشه بهتر از اینه که مثلا تخلیه روحی بشم ...

خدایای عزیزم ... تو با این جماعت بی جنبه دهن لق، چطوری تا می کنی ...!!!خنثی

+ تاريخ ۱۳٩٤/٧/۱٧ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

این تصویر، گویای حال سرخوشانه "موقشنگ" و منه که قرار بود امروز بریم خونه یکی از دوستای دوره دبستانمون... که از شانس گُل گُلی ما زد و سقف wc منزل دوستمون به چکه کردن افتاد و دوست عزیز با کلی شرمندگی، عذرخواهی کرد و خواست که مهمونی هفته بعد برگزار شه و تا همین الان از طرق مختلف مِن جمله "تلگرام"، در حال عذرخواهی و هماهنگی برای تعیین روز مهونیه... 

اما از اونجایی که یه اخلاق مزخرف در من وجود داره که وقتی رفتنم به یه جایی یه بار کنسل بشه، دیگه ذوقی برای رفتن به اون مقصد ندارم، در برابر اصرار و دعوت دوستم برای مهمونی هفته آینده مقاومت نشون دادم و به هزار و یک بهانه واهی و (بعضاً) واقعی، گفتم نمیتونم بیام و از این حرفا...

البته این مهمونی نرفتنه خیلی ام بد نشد ... چون خیالم راحت بود که امروز نمیرم مهمونی، واسه همین دیشب رو رفتم منزل خواهر جونم و غروب هم با هم رفتیم خرید شال و روسری و لباسای جینگیلی و البته شال و لباس مناسب برای ماه محرم. فقط موندم چه سرّی تو این خریدِ که حال منو تا این اندازه خوب می کنه نیشخند

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/٧/۱٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()