بعد از تولد بارانای عزیزم، خواهر جون چند روزِ بعد از زایمان رو خونه خودش بود و مامانم که دید خواهری اونجا راحتتره موند پیشش تا اینکه این هفته اومدن خونه ما که حال و هوای آبجی هم عوض شه... مامان میگفت آبجی یه کوچولو دچار افسردگی پس از زایمان شده ولی از اونجایی که آبجی جونم خیلی خیلی صبوره و تا حدودی هم کم حرف، فکر می کردم مامان داره اغراق می کنه.

البته کم اشتهایی آبجی و کلافه بودنش کاملا مشهود بود ولی اثری از افسردگی بر اساس علائمی که از اطرافیان دیده بودم، در خواهر جونم نبود. تا اینکه امروز قرار شد بره خونه خودش. از طرز حرف زدن آبجی با آقای همسر فهمیدم که خیلی مایل نیست بره.. اما خب... بالاخره باید می رفت...

حدودای ساعت 11 شب بود که آقای داماد و خواهر گرامیشون که دوست من هم هست، اومدن دنبال آبجی و من و دوستمم رفتیم اتاقم که یه گپ دوستانه بزنیم.. آبجی و همسرش و مامان و بابا هم تو پذیرایی بودن. بعد از یه ساعت، داماد گرامی خواهرشون رو صدا زدن که برن.. وقتی از اتاق اومدیم بیرون دیدم آبجی خیلی ساکته و هر چی سعی می کنم بخندونمش اصلا نتیجه نمیده... اما وقتی تو کوچه بدرقه شون میکردیم، دیدم آبجی مثل ابر بهار داره گریه میکنه... یه لحظه انگار قلبم آتیش گرفته باشه... دست و پامو گم کردم و رفتم کنار ماشین وایسادم و اشاره کردم شیشه رو بده پایین... باورم نمیشد این آبجی جون منه که داره گریه می کنه... به جرأت می تونم بگم تا به حال انقدر ناراحت ندیده بودمش. اما دیدم اشکاش همینجور داره میریزه... منم که در این مواقع اصلا اختیار اشکامو ندارم، شروع کردم به گریه کردن و دلداری دادنش... هر چقدر سعی می کردم آرومش کنم، فقط می گفت دلم گرفته و دست خودمم نیست.  بیچاره شوهر و خواهر شوهرش انقدر از دیدن این صحنه ناراحت شدن که اصرار میکردن مامان هم باهاشون بره یا آبجی بازم بمونه پیش ما... ولی همه می دونستیم که این کار نتیجه ای نداره و این افسردگی لعنتیه که گریبانگیر خواهر عزیزتر از جونم شده.

از وقتی رفته همینجور تو فکرشم و تو فکر بارانای عزیزم که ناراحتی مامانشو حس می کنه و این براش خوب نیست. امیدوارم آبجی با شرایط جدیدش کنار بیاد و هر چه سریعتر این افسردگی دست از سرش برداره... 

شما هم براش دعا کنید.

+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 امام حسن (علیه السلام) می فرمایند: 

« هر که به حُسن انتخاب خداوند تکیه کند، جز آن وضعی را که خدا برایش برگزیده است، آرزوی داشتن وضعی دیگر نکند».

اگه با هزار تا مشاورم صحبت می کردم، اینجوری که این حدیث آرومم کرد، آروم نمی شدم.

 

پ.ن: با سپاس ویژه از وبلاگ "گندم زار من"

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۳٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()